تبليغاتX
هولوکاست - افسانه سازان «هولوكاست» درسينما - 23 «پسران برزيل» و صهيونيست هاي مهربان!
 
هولوکاست
 
 
افسانه هولوکاست ومظلوم نمایی صهیونیست
 
در سال 1978 نيز يك مجموعه تلويزيوني در خصوص «هولوكاست» ساخته مي شود. اين مجموعه با همين عنوان به ماجراهاي يك خانواده يهودي مي پردازد كه سعي دارند از انتقال به اردوگاههاي كار اجباري و كوره هاي آدم سوزي در امان بمانند. كارگردان اين مجموعه ماروين جي چامسكي است. اين مجموعه تلويزيوني طبق معمول برنده چندين جايزه نيز گرديده است. مجموعه 475 دقيقه اي مذكور، اين خانواده را در دوران حكومت هيتلر نشان مي دهد كه در آن به زندگي اعضاي يك خانواده يهودي مي پردازد. ولي در پايان جنگ تنها پسر خانواده زنده مي ماند. اين فيلم باعنوان «باران آتش» به عنوان اثر برگزيده در آمريكا به نمايش درآمده است و در آن «كرك داگلاس»، سايمون وارد»، «آگوستينا بلي»، «آنتوني كوايل»، «ويرجينيا مك كناه»، «آدولفو چلي» و عده اي ديگر نقش آفريني كرده اند و محصول مشترك ايتاليا و انگلستان است.
اين مجموعه تلويزيون چندين بار از شبكه هاي متعدد اروپايي و آمريكايي پخش شد. فيلم به شدت به نژادپرستي آلمان ها حمله مي كند و يهوديان را به صورتي نشان داده كه اسوه فضيلت، دوستي و لطافت طبع هستند. اين مجموعه در اغلب مطبوعاتي كه به وسيله يهوديان آمريكا اداره مي شود به عنوان يكي از پراهميت ترين فيلم هاي تاريخ سينما مورد ستايش قرارگرفت.
فيلم «پسران برزيل» (فرانكلين جي شافنر-1978) محصول مشترك آمريكا و انگلستان است كه در ايران با نام «توطئه در پاراگوئه» نشان داده شده است. «لارنس اوليويه» كه در فيلم «دونده ماراتن» با ايفاي نقش يك جنايتكار نازي درخشيده بود، در اين فيلم در نقش يك شكارچي نازي ها، (الگوبرداري شده از شخصيت واقعي «سيمون ويزنتال») ظاهر مي شود، وي در فيلم «از راليبرمان» نام دارد كه زندگي اش را وقف شناسايي جنايتكاران جنگي نازي و به دادگاه كشيدن آنان نموده است. روزي وي به كمك يكي از جوانان مخالف نئونازي ها متوجه حضور «دكتر يوزف منگله» (معروف به فرشته مرگ) مي شود. اين جراح نابغه و ديوانه نازي كه همواره در خاطرات بازداشتگاه و اردوگاه هاي مرگ نازي از او نام برده مي شود و آزمايشهاي او با يهوديان بارها در كتاب هاي خاطرات و نوشته هايي از اين قبيل ذكر گرديده است، در اين فيلم از طريق الگوبرداري از ساختار ژنتيكي هيتلر امكان حيات گروهي پسر نوجوان را در شرايط زيستي مشابه هيتلر فراهم مي سازد تا نسل او را احيا كند. بعد تصميم مي گيرد كه پدرهاي آنان را بكشد. «يوزف منگله» براي انجام اين كار به نيويورك مي رود و بالاخره پس از تلاش فراوان بين آنها «منگله» به طرز وحشيانه اي كشته مي شود. «ليبرمن» كه دوران نقاهت را در بيمارستان مي گذراند، از او به عنوان يك انساندوست واقعي نام برده و از افشاي نام آن هيتلرهاي كوچك خودداري مي كند. او به رغم نفرتي كه از نازيسم دارد نمي تواند كشته شدن بچه هاي معصوم را بپذيرد، فيلم به ما مي گويد كه وي به عنوان يك صهيونيست از زندگي و انسانيت با تمام وجود حمايت مي كند. حتي از زندگي كساني كه شايد در آينده هيتلر تازه اي شوند.
فيلم پسران برزيل مي خواهد بگويد كه صهيونيست ها علي رغم رنج هايي كه برده اند باز هم انسان دوست و مهربان هستند و به كودكان معصوم كه به عنوان هيتلرهاي كوچك عنوان مي شوند، نمي توانند خشونت داشته باشند، اين فيلم مي خواهد به بيننده، بباوراند كه صهيونيست ها، انسانهايي انتقام جو نيستند. حتي حاضر نمي شوند كودكاني را بكشند كه در آينده قرار است تبديل به هيتلر شوند.
بدين ترتيب فيلمساز به آنها شخصيتي فراانساني و فرشته وار مي بخشد.
تا كشتارهاي آنها در فلسطين به نوعي توجيه شود.
به ياد بياوريم كه در اينگونه فيلمها صهيونيست ها آرمانگراياني هستند، رنج كشيده، مهربان و فاكار و مسلمانان، انسانهايي كه از كشتن لذت مي برند!!
در اوايل دهه هشتاد، هاليود پس از گذشت بيش از سه دهه هنوز سرگرم افسانه سازي در پيرامون «هلوكاست» است. فيلم «انتخاب سوفي» (آلن جي پاكولا-1982) زماني ساخته مي شود و به نمايش درمي آيد كه مناخيم بگين در سال 1982 به فاجعه كشتار يهوديان در آلمان هيتلري اشاره كرده و از آن براي توجيه بمباران وحشيانه «بيروت» در جنگ لبنان استفاده مي كند (31). اين فيلم مانند فيلم سمسار (سيدني لومت) كه قبلاً به آن اشاره شد مجدداً به رنج و عذاب يهوديان جان به در برده از اردوگاه هاي نازي مي پردازد. داستان فيلم به سال 1947 باز مي گردد و دختري لهستاني را در نيويورك نشان مي دهد كه قبلاً در اردوگاه كار اجباري نازي ها در «آشويتس» اسير بوده و در آنجا نيز همچنان با رنج و عذاب گذشته خويش دست به گريبان است. او دختر يك روشنفكر لهستاني است. «سوفي» در طول داستان به نوعي با احساس گناه، دست به گريبان است و حتي با وجود گذراندن دوران اسارت در آشويتس از اين احساس رنج مي برد. راز زندگي او در گذشته است، زيرا در موقعيتي قرار داشته كه بايد بنا به خواست نازي ها، تصميم مي گرفته كه كدام يك از دو فرزندش زنده بمانند و در آخر ماجرا نيز هردوي آنها را از دست داده است. او در انتخاب مرد دلخواه خود نيز سرگردان است. يكي از آنها يك جوان بيست و دو ساله اي به نام «استينگو» است كه در آرزوي نويسنده شدن به نيويورك آمده و گذشته «سوفي» را مي داند و ديگري يك يهودي به نام «ناتان» است كه به او مي گويد كه تنها بايد به زندگي و بقاي خود بينديشي نه به مرگ و نيستي. پدر سوفي، قبلا استاد دانشگاه لهستان بوده است كه به وسيله نازي ها كشته شده است.جوان كه به دنبال «سوفي» مي گردد، متوجه مي شود كه او و دوست يهودي اش مرتكب خودكشي شده اند. اين فيلم بار ديگر به برنامه هاي تبليغاتي صهيونيست ها مبني بر كشتار قوم يهود رونق مي بخشد.
در فيلم «باستيل» (رودولف وان در برگ-1985) محصول كشور هلند با يك دبير دبيرستان كه يهودي است، روبه رو هستيم. وي كه عقايد خاصي دارد، والدينش را در اردوگاه مرگ نازي ها از دست داده و در منزل كساني كه او را به فرزندي پذيرفته اند، بزرگ شده است. فيلم همراه با تصاوير مخوف اردوگاه هاي نازي ها، براي مردم جهان صلح و خيرخواهي آرزو مي كند!
اين فيلم مي كوشد صهيونيست ها را صلح طلب معرفي كند و به مدد «برهان خلف» مسلمانان را جنگ طلب بنماياند.» فيلم فرانسوي به نام رفتن و بازگشتن (كلود للوش-1985) با شركت «آني ژيراردو» و «ژان لويي ترنتينيان»، به ماجراي مردي و همسرش در دوران جنگ دوم جهاني مي پردازد. آنها از ترس نازيها به يك روستا پناه برده و در منزل يكي از دوستانشان ساكن مي شوند مدتي بعد گشتاپو محل اختفاي آنان را يافته و هر دو نفر را به اردوگاه كار اجباري مي فرستد. بعد به سال 1985 بازمي گرديم. دختر آن دوست روستايي با فرزندش كه دختر جواني است زندگي مي كند. او وجود يك پيانيست جوان و مشهور را تولد دوباره برادر خودش مي داند كه سال ها پيش درگذشته بود و اين جريان سازي توسط سينماي آمريكا و اروپا همچنان ادامه مي يابد.

31-همين مناخيم بگين است كه روز نهم آوريل 1948 با گروهك خود به نام ايرگون به روستاي ديرياسين حمله كرده و تعداد 254 نفر از ساكنان آنجا از مرد، كودك و زن را قتل عام مي كند.
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
 
  بالا