فيلم «سايه اي بزرگ بيفكن» (ملويل شاولسون- 6691) شايد مهمترين و بزرگترين فيلمي باشد كه هاليوود در آن سال ها به طرفداري از صهيونيست ها ساخته باشد. اين فيلم يكي از مصاديق بارز فيلم هاي تبليغاتي است كه تماما در اسرائيل فيلمبرداري شده و ارتش اسرائيل تمام تسهيلات لازم را براي آن فراهم كرد. سربازان اسرائيلي در صحنه هاي جنگي فيلم به كار گرفته شدند و «كرك داگلاس» هنرپيشه معروف نيز در آن، نقش مهمي داشت. «شاولسون» كارگردان فيلم در مورد وي گفته بود:« «كرك داگلاس» قبل از آنكه يك هنرپيشه باشد، يك يهودي است.» ديگر هنرپيشگان فيلم عبارت بودند از «جان وين»، «فرانك سيناترا»، «يول برينر»، «آنجي ديكنسون» و «سنتا برگر».
«شاولسون» كه خود نيز از صهيونيست هاي افراطي سينماي هاليوود است، در سال 1791 كتابي با عنوان چگونه يك فيلم يهودي بسازيم نوشته و تجارب خود را در سينما شرح داده است. او از تمهيدات خود براي راضي كردن هنرپيشه هاي آمريكايي براي شركت در فيلم به تفصيل سخن مي گويد. ابتدا قرار بود كمپاني متروگلدوين ماير حقوق ساختن اين فيلم را از نويسنده اش خريداري كند. ولي بعدا منصرف شد، زيرا دولت مصر تهديد كرده بود كه در صورت ساخته شدن فيلم، سينماهاي وابسته به اين كمپاني در خاك مصر را تعطيل خواهد كرد. بنابراين «شاولسون» خود اين كتاب را خريد و سناريويي از روي آن نوشت عنوان فيلمنامه چنين بود: «داستان ميكي ماركوس كه به خاطر قدس قرباني شد» او بعدا كمپاني يونايتد آرتيتز را راضي كرد كه براي ساختن فيلم سرمايه گذاري كند، زيرا اين كمپاني در كشورهاي عربي سينما و دفتر نداشت. «شاولسون» سپس به اسرائيل رفت و شروع به ساختن فيلم كرد. از طرف دولت اسرائيل سرهنگ «گريشون رفلين» به عنوان مشاور نظامي در اختيار وي قرار داشت.(28)
رويدادهاي فيلم در اواخر سال 7491 و قبل از مستولي شدن گروه هاي صهيونيستي -كه به اصطلاح خود را آزاديبخش نيز مي ناميدند- بر فلسطين اتفاق مي افتد. اين فيلم بر ساختن يك ارتش اسرائيلي تاكيد مي كند و آن را براي حمايت از دولت جوان صهيونيستي ضروري مي داند.
در ابتداي فيلم يكي از ماموران سازمان «هاگانا» به نيويورك مي آيد تا سرهنگ آمريكايي «ميكي ماركوس» را (كه قبلا در ارتش آمريكا خدمت مي كرده و اكنون به كار وكالت اشتغال دارد) راضي كند تا براي اسرائيلي ها در فلسطين نقش مشاور نظامي را ايفا كند. كار ديگري كه از وي خواسته مي شود، سازماندهي عمليات نظامي نيروهاي «هاگانا» و فراهم آوردن زمينه لازم براي جنگيدن با اعراب (بخوانيد مسلمانها) پس از تخليه فلسطين توسط نيروهاي ارتش انگلستان است. «ماركوس» مردد است و همسرش از اينكه وي به جنگ جديدي برگردد، هراس دارد. مامور صهيونيست به آنها مي گويد كه شما در درجه اول يهودي هستيد و ماركوس پاسخ مي دهد: من يك آمريكايي هستم و آخرين باري كه به يك پرستشگاه يهودي رفتم، 13 ساله بودم. ولي او در نهايت با اين مسئله موافقت كرده و شرط مي كند كه اين كار را صرفاً از روي احساسات شخصي خود انجام دهد و خود را نماينده دولت آمريكا نمي داند. ولي «شاولسون» به ما مي گويد كه ماركوس در پناه و حمايت مخصوص پنتاگون (وزارت دفاع آمريكا) به فلسطين مي رود و ظاهرا كسي از مأموريت وي خبري ندارد. به هرحال او روز دوم فوريه سال 1948 به فلسطين مي آيد و با واقعيت هاي موردنظر آنها آشنا مي شود. او صهيونيست ها را مي بيند كه به كار قاچاق و وارد كردن يهوديان خارج از فلسطين سرگرم شده اند و انگليسي ها با آنها همكاري و همدلي دارند. صحنه هاي رقص و آواز در جاي جاي صحنه ها ديده مي شود كه خود پوششي بر تداركات نظامي و عمليات ذخيره اسلحه است كه به طور كامل نشان داده نمي شود. «ماركوس» به يهوديان در آموزش تيراندازي و ساخت تجهيزات نظامي ياري مي دهد، سرانجام اسراييل اعلام موجوديت مي كند و يهوديان برمي خيزند و با حالتي حماسي سرود صهيونيستي «هاتيكوا» را سر مي دهند.
سپس جنگ اول اعراب و اسراييل اتفاق مي افتد. اعراب (مسلمانان) در اين فيلم افرادي يهودستيز و شرور هستند. يهوديان به ادامه جنگ و ادامه اشغال فلسطين مي پردازند. فرمانده سازمان «هاگانا» به نام «ياكوب صهيون» كه در فيلم نمادي از شخصيت «بن گوريون» است تصميم مي گيرد تا «ماركوس» را به عنوان فرمانده كل ارتش اسرائيل تعيين كند. با شروع جنگ، سرهنگ ديگر يك يهودي آمريكايي نيست بلكه ديگر به عنوان موجودي استحاله شده، يك يهودي تابع صهيونيسم است ولي پيش از آنكه نيروهاي اسراييلي به قدس برسند، به دست يك نگهبان اسراييلي كه زبانش را درست نفهميده است، كشته مي شود، حالا او يك قهرمان است!
در فيلم «سايه اي بزرگ بيفكن» شخصيت او تداعي كننده حضرت موسي(ع) است. فيلم به ما مي گويد كه او در دوران پراكندگي قوم يهود به دنيا آمده و رسالت جديد خود را كه فرماندهي نيروهاي اسرائيل است به خوبي انجام داده و در راه رسيدن به قدس كشته شده است. او اعراب (مسلمانان) را تحقير مي كند. آنها به صورت اقوام بدوي و باديه نشين و شترسوار نشان داده مي شوند كه در خيمه ها در صحرا زندگي مي كنند. به خاطر دريافت چند شتر به يهوديان اسلحه مي دهند. در اين فيلم يك شيخ عرب به نام «ابوعبدالقادر» در خيمه اش مشغول معامله با صهيونيست هاست و چند رقاصه در كنارش مي رقصند. او مرد ابلهي است كه براي كسب پول بيشتر تلاش مي كند. فيلم «سايه اي بزرگ بيفكن» فتواي روحاني و مفتي فلسطيني و قدس را براي دعوت به جهاد به تمسخر مي گيرد و نيروهاي مسلمان را بسيار حقير نشان مي دهد. نيروهايي كه نه كارآزموده و جنگاورند و نه از تشكيلات و سازماندهي نظامي برخوردارند. اما عليرغم تلاش هايي كه صرف ساخت فيلم شد و تبليغات عظيمي كه پيش از نمايش آن انجام شد فيلم توفيق چنداني نيافت و كارگردان فيلم به ناچار اعتراف كرد كه منتقدين سينما به شدت به فيلم حمله كرده اند و مردم از تماشاي آن خودداري ورزيده اند(29). كمپاني يونايتد آرتيست كه در توليد فيلم سرمايه گذاري كرده بود پس از مدتي به دليل تبليغات صهيونيستي فيلم درخصوص جذاب بودن آن دچار ترديد گرديد و در پوسترهاي بعدي فيلم كه به كليه كشورهاي نمايش دهنده فيلم فرستاده شد، از به كار بردن واژه هايي چون يهودي و صهيونيسم خودداري شد و در توصيف فيلم برروي اعلان ها و سردر سينما ها به عبارت: «ماجراهايي جالب در صحرا» بسنده گرديد. «شاولسون» قبل از نمايش فيلم در يك مصاحبه تبليغاتي گفته بود كه اين فيلم درست بر خلاف آن اسطوره اي است كه مي گويند يهوديان قدم زنان به سوي اتاق هاي گاز رفتند زيرا آنها نمي دانستند كه چگونه بايد بجنگند.
بدين ترتيب علاوه بر كشتار مسلمانان، تشكيل ارتش صهيونيستي نيز در اين فيلم توجيه مي شود. ضمن آنكه در آن، مسلمانان به عنوان انسانهايي بي آرمان، زن باره و پول پرست معرفي مي شوند. تا در نهايت به بيننده اين گونه القا شود كه مسلمانان پول پرست خودشان به سوداي دريافت پول، زمينه ساز حضور يهوديان شده اند. از سوي ديگر نيز صهيونيست ها انسانهايي آرمانگرا، شجاع به تصوير درمي آيند. شجاعاني كه حاضرند جان خود را در راه شكل گيري اسرائيل از دست بدهند و در تقابل با آنها مسلمانان پول پرست و فاسد هستند.چندي بعد سردمداران هاليوود پاي سينماگر به ظاهر مستقل ديگري را وارد معركه مي سازند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
28- فيلم هاي باغ فينيزي كونتيني (ويتوريو دسيكا) محصول ايتاليا و پيرمرد و بچه (كلودبري) محصول فرانسه از نمونه هاي اين گسترش محسوب مي شوند.
29- فيلم ديگري نيز در سال 1960 به نام تاريكي در بالاي پله ها به كارگرداني «ولبرت مان» و بازيگري «رابرت پرستون»، «دوروتي مك گواير» و «شرلي نايت» ساخته شده است كه به ماجراي تنش هاي جنسي در پيرامون احساسات پسري جوان در سال هاي دهه 1920 ميلادي در يك شهر كوچك آمريكايي مي پرداخت. در اين فيلم يهودي بودن جنبه نمادين دارد. پسر جوان يك يهودي غريبه، سرگردان و قرباني خواسته هاي ديگران است كه در آخر فيلم نيز مرتكب خودكشي مي شود. بعدها در سال هاي دهه هفتاد نمايش مسائل جنسي بين جوانان از ترفندهاي مهم صهيونيست ها در راه جذب جوانان شد.
|
+|
نوشته شده در ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی
|