تبليغاتX
هولوکاست
 
هولوکاست
 
 
افسانه هولوکاست ومظلوم نمایی صهیونیست
 
«پولانسكي» جزئيات گسترده هولوكاست در اردوگاهها را نشان نمي دهد ولي به طور غيرمستقيم همه چيز را القا مي كند. جوان قهرمان داستان مانند قهرمان فيلم هاي مشابه قهرمان جنبش مقاومت نبوده، بلكه بازمانده اي است كه خود را با هر شرايطي تطبيق مي دهد تا به هر حال زنده بماند، وي شخصيت پيچيده اي دارد. در سال هاي 2000 تا اين تاريخ يعني نيمه اول سال (2006) فيلم هاي مستند زيادي با استفاده از افرادي كه خود را بازماندگان اين واقعه معرفي مي كنند، ساخته شده است كه به طور خلاصه به آن مي پردازيم.(38) البته افسانه هلوكاست همچنان ادامه دارد و حتي در دانشگاه هاي آمريكا و اروپا به عنوان يك رشته علمي و تاريخي داراي كرسي استادي نيز هست.(39)
فيلمسازي در مورد هولوكاست همچنان ادامه دارد و تبليغات سازمان هاي صهيونيستي در سرتاسر دنياي غرب آنچنان گسترده است كه هر سال فيلم هاي مختلف كوتاه و بلند، داستاني و مستند درباره هولوكاست ساخته مي شود، گويي مي خواهند دائما به مدد يادآوري هولوكاست مجوز خشونت بيشتري كسب كنند. و دامنه كشتار مسلمانان را وسيع تر سازند.
درحال حاضر مهمترين حربه صهيونيزم سينمايي همين هولوكاست است كه از آن به عنوان مهمترين سلاح اعتقادي و عقيدتي استفاده مي كند. ساختن فيلم هاي متعدد و مكرر در مورد سوژه هاي قبلي نيز يكي از همين شگردهاست. تاكنون مضامين مربوط به هولوكاست به طور مكرر بر پرده سينما جان گرفته و يا مستندهاي مختلفي كه مجموعا گفت وگو با مثلا بازماندگان، شاهدان عيني و توسل به تصاوير و عكس هاي مستند از آن دوران است لااقل سالي دو تا سه بار ساخته مي شود و جملگي نيز شبيه به يكديگر هستند. براي نمونه فيلمي كه در دهه پنجاه به نام «خاطرات آن فرانك» (جورج استونس)، هنوز جاي يادآوري دارد، زيرا فيلم هاي ديگري نيز در سال هاي دهه هاي هشتاد و نود در مورد «آن فرانك» ساخته شده اند. فيلم اول در سال 1988 توسط «ويلي ليندور» در كشور هلند به مدت 75 دقيقه ساخته شد. اين فيلم «هفت ماه آخر زندگي آن فرانك» نام دارد و به نقل از دوستان او كه زنده اند، زندگي او در اردوگاه ها را نمايش مي دهد.
فيلم دوم با نام «يادي از آن فرانك» (جان بلر- 1995) محصول انگلستان به صورت رنگي و سياه و سفيد است كه برنده جايزه اسكار بهترين فيلم مستند گرديد. فيلم مجددا به بيان زندگي دخترك يهودي معروفي به عنوان يكي از قربانيان جنايت هولوكاست هيتلري مي پردازد كه با خانواده اش از ترس نازي ها و گشتاپو در اتاق زير شيرواني در بندر آمستردام پنهان شده بود و درست قبل از پايان جنگ جهاني دوم محل اختفاي آنها كشف شد و به اردوگاه ها اعزام شدند. در اين فيلم با شاهدان عيني مصاحبه مي شود و «كنت برانا» و «گلن كلوز» گويندگان گفتار فيلم هستند.
نكته آخر اينكه در اين پژوهش تاريخي كوشش شده است تا راز افسانه دروغين «هلوكاست» افشا شود.
از سوي ديگر برخي از متفكران و محققان اروپايي (و نه آسيايي و مسلمان) به مدد سالها پژوهش و تحقيق به اين حقيقت انكارناپذير رسيده اند كه كوره هاي آدم سوزي هيتلر افسانه اي بيش نبوده است و اين كوره ها تنها براي سوزاندن اجساد افراد مبتلا به امراض مسري كاربرد داشته است. آنها به اثبات اين نكته رسيده اند كه افراد ثروتمند و صاحب نفوذ يهودي در رايش سوم صاحب لابي بوده اند. و يهوديان مستمند توسط آنها به اردوگاه هاي كار معرفي شده اند، تا خود و همگنان آنها از آسيب هاي احتمالي در امان باشند.
بسياري از آنها بر اين نكته تأكيد كرده اند كه عملي كردن آراء و افكار هيتلر در زمان جنگ جهاني دوم به تحريك نفوذي هاي انگليسي در رايش سوم، بروز و ظهور عملي يافته است. و آنها نقش انكارناپذيري در تحريك هيتلر در راه عملي ساختن آراء خود درباره يهوديان داشته اند. چراكه دريافته بودند، تنها به مدد يك وحشت بزرگ مي توان يهوديان پراكنده را در فلسطين فراهم آورد و ريشه هاي اقتصادي آنها را از زادگاه هايشان قطع كرد. اين فرصت توسط هيتلر و به تحريك جاسوسان «چرچيل» به خوبي فراهم شد.
¤ ¤ ¤
بعدالتحرير:
آيا اگر هيتلر به تحريكات عوامل چرچيل در رايش سوم، وقعي ننهاده بود و بهانه اي به دست روباه پير نمي داد. اساساً پديده اي به نام «اسرائيل» شكل مي گرفت؟!
- آيا اين همه فيلم تبليغاتي در راه تئوريزه كردن صهيونيسم ساختن افسانه هلوكاست ساخته مي شد؟!
- آيا صهيونيست ها امروز مي توانستند خود را طلبكار همه مردم دنيا بدانند؟!
- اين همه ددمنشي و كشتار مسلمانان توسط آنها چگونه توجيه مي شد؟!
به نظر مي رسد برخلاف نظر خيلي ها، «آدولف هيتلر» بزرگترين خدمت را به صهيونيست ها ارزاني داشته است. كه اگر او چنين نكرده بود، تير «چرچيل» به سنگ مي خورد و دنيا با اين غده سرطاني دست به گريبان نبود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
39-در سال 1998 كتابي به نام «مطالعه هولوكاست» توسط دكتر «راني اس. لندو» نوشته شد. اين كتاب توسط انتشارات روتلج در انگلستان به چاپ رسيد. هدف كتاب آموزش مسئله هولوكاست است و به عنوان يك كتاب درسي در هر بخش پس از مقالات لازم اقدام به مرور و انجام تمرينات و پرسش و پاسخ مي كند. اين كتاب داراي فصول مختلف تاريخي، آموزشي و اسنادي است. در بخش اسناد ده فرمان موسي(ع) پروتكل هاي تئوريسين هاي صهيونيست نامه اي از هيتلر در مورد مسئله يهوديان، برنامه 25 نكته اي حزب كارگران ناسيونال سوسياليست آلمان، قوانين نورنبرگ، اسنادي از گتوهاي ورشو، كنفرانس وانس در بخش ديگري از كتاب با استفاده از مدارك موجود به روانكاوي انديشه ها و خاطرات يك افسر اس اس، «هيلمر» و «رودولف هس» فرمانده آشويتس پرداخته است و روانشناسي قربانيان هولوكاست را بررسي مي كند در فصل نسل كشي در دوران معاصر، اين قضيه را در زمان هاي مختلف و مناطق مختلف جهان مورد بررسي قرار داده است ولي هيچ گونه اشاره اي به كشتارهاي بوسني هرزگوين يا فلسطينيان (در حوادث صبرا و شتيلا، ديرياسين، كفرقاسم و غيره) نشده است. نويسنده در مقدمه كتاب، آن را براي آموزش در رشته هاي فلسفي، تاريخي، آموزش و پرورش و ادبيات توصيه كرده است.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
در فيلم «قشر خاكستري» (تيم بليك نلسون- 2001) محصول امريكا شاهد سال 1944 در اردوگاه آشويتس2 هستيم. گروه «زوندر كوماندو» يكي از گروه هاي ويژه زندانيان يهودي آشويتس2 هستند كه نازي ها آنها را در ازاي چند ماه زندگي بيشتر به كار دردناك كمك كردن در نابودي ساير يهوديان گمارده اند. كار آنها هدايت زندانيان يهودي به اتاق هاي گاز، ريختن اجساد آنها با بيل هاي مكانيكي درون كوره هاي آدم سوزي و خالي كردن واگن هاي پر از خاكستر اجساد است. درعوض آن ها از آزادي عمل بيشتر و تغذيه بهتري بهره مند مي شوند، گرچه مي دانند كه خودشان هم به زودي دچار همين سرنوشت خواهند شد. فرمانده اردوگاه طبق فرمول رايج، افسري سنگدل و ميخواره است و دكتر يهودي در برابر زنده نگهداشتن همسرش در اردوگاهي ديگر، از سوي دكتر «جوزف منگله» ترغيب شده تا روي قشر خاكستري مغز تحقيقاتي كند. در اين اردوگاه، لهستاني ها با كمك افراد «زوندر كوماندو» درصدد به راه انداختن شورش مسلحانه اي هستند. در آستانه آغاز اين شورش، دختر چهارده ساله اي را مي يابند كه به نحو معجزه آسايي ازاتاق گاز جان به در برده و با كمك آن دكتر تمام تلاش خود را صرف نجات او مي كنند، درحالي كه مي دانند اين عمل شورش آنها را دچار مخاطره مي كند. به ناچار شورش پيش از موقع آنها شكست مي خورد و به استثناي دكتر همه آنها در برابر چشم دخترك به وضع فجيعي اعدام مي شوند و بعد هم او را مي كشند. اين فيلم براساس يك داستان (بنابر ادعاي نوشته هاي عنوان بندي فيلم) از كتاب «آشويتس، خاطرات يك پزشك» نوشته «ميكلوش نايزلي» ساخته شده است. كسي كه خود در شمارگروه «زوندر كماندو» اردوگاه بوده است. فيلم درواقع تصويرگر بخش تاريكي از غرايز انساني براي بقا و زنده ماندن است. اما از يك نظر قابل تأمل است: تعامل يهوديان قدرتمند با نازي ها.
«تيم بليك نلسون» در تصوير حوادث فيلم سعي دارد از افتادن در دام احساسات گرايي خودداري ورزد. در اردوگاه آشويتس كه در اين فيلم تصوير مي شود، هيچ گونه نشانه اي از قهرماني و جسارت ديده نمي شود. فيلم قشر خاكستري از ديدگاه صهيونيست ها به عنوان اثري زنده و پرمعني براي رويدادي چون هولوكاست تلقي شد و از اينكه به خوبي اين حادثه (به زعم آنها تاريخي) را يادآوري مي كرد، موردتحسين قرار گرفت.
اين فيلم به دليل آنكه براساس خاطرات يك پزشك در اردوگاهي كه فرد يهودي هم در آنجا بوده است، ساخته شده، مورد حمايت و تحسين صهيونيست ها قرار مي گيرد. اصولاً اساس خاطرات اردوگاه هاي به اصطلاح مرگ نازي ها براساس نوشته همين افراد مي باشد كه برخي از آنها نيز به صورت كتاب يا مقالات در نشريات مختلف طي سال ها با شمارگان زياد به چاپ رسيده اند مانند «فردا به جهنم خواهم رفت» ، «خاطرات دكتر... از اردوگاه هاي مرگ، «ترپلينكا» «داخائو» و «من از آشوتيس مي آيم».
فيلم پيانيست (رومن پولانسكي-2002) محصول مشترك كشورهاي فرانسه، آلمان، لهستان و انگلستان مي باشد و داستان آن در ورشو مي گذرد. زمان سال 1942 است. جوان هنرمندي به نام «ولاديسلاو اشپيلمن» (با بازي آدريان برودي) را مي بينيم كه پيانيست موفقي است و با خانواده اش متشكل از پدر، مادر، دو خواهرش و برادرش زندگي مرفهي دارند. روزي كه سرگرم اجراي برنامه اي در ايستگاه راديو ورشو است، انفجار بمبي از سوي نازي ها،اوضاع شهر را به هم مي ريزد. او هم مانند همه اهالي شهر مي داند كه آينده تاريكي پيش رو دارند. اما اميد آنها اعلان جنگ فرانسه و انگلستان به آلمان هيتلري است در ماه اوت 1942 خانواده «ولاديسلاو» ازجمله افرادي هستند كه بايد مسكن و مأواي خود را ترك كنند درحالي كه نمي دانند مقصدشان كجاست. در روز موعود يكي از دوستان وي در اداره پليس او را از مخمصه بيرون مي كشد و در آپارتماني پنهان مي كند. او از بيرون شاهد وضع رقت انگيز يهوديان و مبارزه آنان با گرسنگي و بيماري در گتوي ورشو است. سرانجام با عقب نشيني نيروهاي نازي از ورشوي ويران شده، يك سروان آلماني او را در خانه اي مخروبه مي يابد و از او مي خواهد كه برايش پيانو بنوازد و به قدري مجذوب مهارت او شده است كه در آخرين هفته هاي جنگ به او غذا مي رساند تا زنده بماند. با ورود نيروهاي شوروي به لهستان «اشپيلمن» نجات مي يابد. اين فيلم برنده بهترين جايزه اسكار براي كارگرداني، نويسندگي فيلمنامه (رونالد هاروود) و بهترين هنرپيشه نقش اول (آدريان برودي) شده است.
اين فيلم شايد شخصي ترين اثر درخصوص حوادث هولوكاست باشد. «رومن پولانسكي» يهودي است و خود را از بازماندگان هولوكاست مي داند. اين فيلم كه براساس خاطرات ولاديسلاو اشپيلمن» نوشته و ساخته شده است. به بيان قصه زندگي معروفترين و شاخص ترين پيانيست لهستاني مي پردازد كه با گذر از همه سختي هاي زندگي در گتو و در ورشوي جنگ زده بالاخره با كمك عوامل مختلف به اردوگاه هاي كار اجباري نمي رود و زنده مي ماند. فيلم از جهت پرداخت و ارائه داستان در نوع خود بسيار حرفه اي است و صحنه هاي مختلف به قدري گيرا و جذاب كار شده كه تماشاچي در واقعيت داشتن آن ترديد نمي كند. چنانچه اشاره شد فيلم بخشي از زندگي مورد ادعاي كارگردان است. پولانسكي از گتوي كراكز گريخت و نزد لهستاني هايي كه با او همدردي مي كردند، پناه گرفت. سينماي لهستان اصولاً پس از جنگ جهاني دوم به ساختن فيلم هايي در مورد اردوگاههاي آلمان نازي پرداخته است. يكي از آن «فيلم ها» آخرين منزل (خانم واندا ياكوبوفسكا- 1948) است كه به اصطلاح تصويرگر تجربه هاي خانم كارگردان در آشويتس است. و اما «رومن پولانسكي» كارگردان مشهور يهودي از نسل دوم سينماگران لهستاني متولد (1933) كه از اواخر دهه شصت فعاليت مي كند. مسئله عمده در فيلم هايش همواره شرارت، ارعاب و تنش هاي جنسي كه مسائل مورد علاقه صهيونيست هاست فراوان ديده مي شود. او كه خود را از دوران كودكي قرباني هولوكاست مي داند مي گويد كه مادرش در يكي از اين اردوگاه ها كشته شده است در سال 1969 همسرش «شارون تيت» كه ستاره معروفي در آن زمان بود، در يك پارتي شبانه؛ (ويژه آل.اس.دي) به همراه دوستانش به طرز وحشيانه اي به دست گروه «چارلز مانسون» سلاخي شد و خود پولانسكي نيز در سال هاي اخير به جرم تجاوز به دختري سيزده ساله در حومه لس آنجلس تحت تعقيب قرار گرفت و براي فرار از مجازات از كشور آمريكا گريخت سرانجام نيز به مدد نفوذ يهوديان اين مسئله مختومه اعلام شد.
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
اكنون به سال 2000 رسيده ايم و مي بينيم كه سينماي هاليوود و سينماي اروپا به نوعي خود را موظف مي دانند كه حداقل سالي يك بار به طور مستقيم يا غير مستقيم به عنوان موضوع اصلي با پيش زمينه داستان به هولوكاست بپردازند و اين افسانه مجعول را به مدد شعبده سينما، زنده نگهدارند، زيرا صنعت هولوكاست با آن ابعاد سياسي و اقتصادي و درآمدزايي كه دارد، همواره نيازمند تبليغات در رسانه ها به ويژه سينما بوده است. در فرانسه فيلم «آمين» (كوستا گاوراس-2001) به مسئله گاز سيكلون-بي كه صهيونيست ها ادعا دارند به وسيله آن يهوديان را خفه كرده اند مي پردازند. داستان ازاين قرار است كه در دوران جنگ جهاني دوم، يك افسر اس اس كه شيميدان ارتش آلمان است گاز سيكلون-بي مي سازد ولي مدتي بعد پي مي برد كه از اين گاز براي كشتن يهوديان در اروپاي شرقي و اردوگاه مرگ استفاده مي شود او كه مسيحي معتقدي است به ديدار يكي از زاهدان كليساي كاتوليك مي رود، ولي كشيش به موضوع با بي تفاوتي گوش مي دهد. يك كشيش جوان كه گفته هاي آن افسر را شنيده است براي به دست آوردن اطلاعات بيشتر با او تماس مي گيرد، سپس به واتيكان مي رود تا در ملاقات با پاپ ماجراي اين جنايت را به او بگويد.او متوجه مي شود كه كليساي كاتوليك، خطر شوروي و كمونيسم را جدي تر مي انگارد و به اين سبب از آلمان نازي حمايت مي كند. افسر اس اس.تلاش مي كند كه با عنوان كردن مشكلي از ارسال محموله ها وكشتار بيشتر جلوگيري كند. كشيش جوان ترتيب ملاقات او را با پاپ مي دهد. او زماني به رم مي رسد كه نازي ها، يهوديان ايتاليا را جمع آوري مي كنند. كشيش جوان كه از كمك پاپ نااميد شده است، به جمع يهوديان راهي اردوگاه مرگ، مي پيوندد. تلاش افسر اس.اس. با جعل نامه براي نجات او بي نتيجه مي ماند و با نزديك شدن پايان جنگ و شكست نازي ها، دكتر اردوگاه به او اجازه بازگشت به آلمان مي دهد. اما او اسير فرانسوي ها مي شود و تمام اطلاعات خود را درباره اردوگاه هاي مرگ به آنها مي دهد و سپس در سلولش خود را حلق آويز مي كند. اين فيلم خطرات گزينش اخلاقي را مطرح مي سازد. در واقع اطلاع رساني به متفقين و پاپ كه رهبر مسيحيان است با سكوت و بي تفاوتي پاسخ داده مي شود. هدف فيلم حمله به تشكيلات نظامي، مذهبي سياسي و حتي كانون هاي خانوادگي است. «گوستاو گاوراس» هرگز اردوگاه ها و يا اجساد مردگان را نشان نمي دهد. تحقيقات انجام شده توسط تاريخ نگاران و پژوهشگران غربي مانند پروفسور «فوريسون» و ديگران وجود اتاق هاي گاز را در اردوگاه هاي آلمان نازي منتفي اعلام كرده اند. آنها به اين نتيجه رسيده اند كه در هر اردوگاه يك اتاق گاز وجود داشته كه صرفاً براي ضدعفوني كردن لباس ها از آن استفاده مي شده است تا از شيوع و گسترش بيماري كشنده و رايج تيفوس جلوگيري شود. بيماري تيفوس كه تا قبل از آغاز جنگ جهاني دوم در شوروي سابق وجود داشت، با انتقال زندانيان شوروي، در اروپاي مركزي شيوع يافت اما مهار بيماري مشكل بود در آخرين ماه هاي جنگ در سال 1945 (1324شمسي) درواقع هيچ گونه مواد غذايي و دارويي به اردوگاه ها نمي رسيد. نيروي هوايي متفقين از ماه ها قبل جاده ها و راه هاي زيرزميني را بمباران مي كرد. آن صحنه هاي وحشتناك كه انگليسي ها پس از دستيابي به اين اردوگاه ديدند، مربوط به همين دوران يعني شيوع تيفوس بوده است و عكس هايي كه توسط متفقين از اجساد اين اردوگاه ها گرفته شده، مربوط به لاغري ناشي از بيماري تيفوس بوده و در حقيقت كشتاري در ميان نبوده است. اما پس از برگزاري دادگاه نورنبرگ قوانيني را در بسياري كشورها به اشكال مختلف ايجاد كرده اند كه هركس در وجود اتاق هاي گاز و يا كوره هاي آدم سوزي و آمار و ارقام كشتارها شك كند، مورد تعقيب قانوني قرار گرفته، او را به دادگاه كشانده و محكوم مي كنند. در اين ميان نيز اراذل و اوباش حرفه اي كه در استخدام صهيونيسم هستند حتي ممكن است به شخص موردنظر نيزآسيبي وارد كنند. درواقع شبكه هاي صهيونيستي ازطريق نفوذ و سلطه خود بر سيستم قضايي غرب و نيز مجامع سياسي و مراكز آرشيوي نه تنها بر واقعيت ها سرپوش مي گذارند بلكه از عبارت «استفاده از گاز زيكلون بي» كه جهت ضدعفوني بلوك هاي اردوگاه ها، به منظور ازبين بردن پشه هاي ناقل بيماري تيفوس و با هدف مبارزه با اين بيماري مهلك استفاده مي شد، سوءاستفاده كرده و از آن به عنوان كشتار اسراي جنگي و هولوكاست يهوديان به وسيله اتاق هاي گاز ياد نمودند و ازطريق تحريف واقعيت ها و القاي آن در محافل مختلف، مسائل را متأسفانه به صورتي باژگونه كه امروز در دنيا مطرح است وانمود ساخته اند.
در فيلم «شكست نيافتني» (ورنر هرتسوگ-2001) محصول مشترك انگلستان و آلمان شاهد واقعه اي در دهه 1930 در شمال لهستان هستيم. جواني يهودي كه پسر بزرگ خانواده اي آهنگر است از نيروي فوق العاده اي برخوردار است. او را براي نمايش به كاباره يك هيپنوتيزور ماهر به نام «هانوسن» در برلين مي آورند تا براي مردم نمايش دهد. هانوسن اشراف زاده اي دانماركي است كه استعدادهاي رواني فوق العاده اي دارد. او يك ضديهود است و با بسياري از رهبران حزب نازي كه در حال كسب قدرت نظامي هستند رابطه دارد و آرزومند است بعداً سهمي از حكومت به او داده شود. جوان يهودي در نمايشي به نقش يك سرباز رومي ظاهر مي شود و قدرت فوق تصور او را نشان مي دهد. او موفقيت فراواني كسب مي كند. در نمايشي كه براي پيراهن قهوه اي ها برپا است ديگر نمي تواند به آريايي بودن تظاهر كند. رازش برملا مي شود و از آن به بعد سعي مي كند تا ملتش را عليه رويدادهاي شومي كه در پيش است سازمان دهد. اين فيلم به طور مستقيم يا غيرمستقيم اشاره به شمشون يا شمعون قهرمان افسانه اي يهود دارد كه ماجراهاي او را در فيلم «سامسون و دليله» (1949) مطرح ساخته اند و قبلاً در اين سلسله مقالات به آن اشاره شده است. فيلم «شكست نيافتني» درواقع يك قصه قبل از وقوع هولوكاست است كه درست قبل از به قدرت رسيدن نازي ها اتفاق افتاده است. مرد قدرتمند در آخر داستان به اين باور مي رسد كه او يك سامسون جديد است و مي تواند مردم خود را با هم متحد ساخته و از آنها حمايت كند. نقش سامسون در اين فيلم برعهده يك ورزشكار قوي هيكل فنلاندي است كه تا آن زمان 2بار برنده جايزه قويترين مرد جهان شده بود.
«ورنرهرتزوگ» به كارگردان فيلم گفته است كه به عمد چنين سوژه اي را كه براساس واقعيت!! نوشته شده انتخاب كرده است تا دروغ بودن تبليغات نازي ها درباره برتري نژادآريايي را برملا سازد. اين فيلم در سينماهاي اروپا به عنوان اثري از «ورنرهرتزوگ» موردتوجه منتقدين واقع شد ولي موضوع آن برخلاف آنچه انتظار مي رفت موردتوجه محافل صهيونيستي واقع نگرديد. آنها درواقع خواهان نمايش اسطوره هاي كاذب خود با موفقيت كامل قهرمانان خود هستند.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
«فرانچسكورزي» فيلمساز صاحب نام ايتاليايي نيز درسال 1997 با ساختن فيلم «صلح » به هولوكاست مي پردازد. داستان فيلم از اين قرار است كه پس ازعقب نشيني نيروهاي آلماني از كشور هلند در سال 1944 و رسيدن ارتش سرخ به دروازه هاي آشويتس، مهاجرت آدم هاي درهم شكسته اي كه آزاد شده اند، آغاز مي شود و در ميان آنها يك جوان يهودي ايتاليايي است كه سفر طولاني خود را به موطنش از بازار سياه خاركف از درون روسيه سفيد، روماني و مجارستان و اطريش آغاز مي كند و با ماجراهاي جالب توجهي روبرو مي شود. اين فيلم محصول مشترك ايتاليا، فرانسه، آلمان و سوييس مي باشد.
فيلم «سان شاين» (اشتفان ژابو-1999) محصول مشترك مجارستان ، آلمان، كانادا و اتريش روي ديگر افسانه هولوكاست در سينماست. هدف كارگردان بررسي جنبش هاي آرمان گرايانه قرن بيستم بوده است ولي درنهايت فيلم تبديل به تاريخچه مجعول يهود آزاري در اروپاي قرن بيستم شده است. جانبداري از يهوديان توسط كارگرداني يهودي، چندان دور از ذهن نيست. «سان شاين» در قالبي حماسي با ابعادي همچون فيلم «بربادرفته» داستان زندگي 150ساله چهار نسل از يك خاندان يهودي مجارستاني را روايت مي كرد. داستان فيلم در نيمه دوم قرن هجدهم آغاز مي شود كه «امانوئل زوفن شاين» يهودي مجارستاني به بوداپست مي رود. «امانوئل» در بوداپست با فروش يك داروي تقويتي به نام «سان شاين» كسب و كاري به راه مي اندازد و ازدواج مي كند. به زودي صاحب دو پسر به نام هاي «ايگناتز» و «گوستاو» مي شود و سرپرستي «والري» دختر برادرش را هم برعهده مي گيرد. هر سه آنها براي رهايي از موج يهودآزاري كه اروپا را فراگرفته است، نام خانوادگي يهودي خود را به اسم مجاري شورش تغيير مي دهند! «ايگناتز» در رشته حقوق تحصيل مي كند و بعدها با والري ازدواج كرده كه حاصل اين پيوند دو پسر به نام هاي «ايشتوان» و «آدام» است. «گوستاو» برادر وي به سوسياليست ها مي پيوندد و با سقوط خاندان «هابسبورگ» به مقامي بلندپايه دست مي يابد. در سال 1930 «ايگناتز» مي ميرد و پسرش آدام كه شمشيربازي ماهر شده است به كيش كاتوليك مي گرايد. «آدام» و «ايشتوان» ازدواج مي كنند و صاحب پسراني مي شوند. اما با ظهور نازيسم اسير اردوگاه هاي مرگ آلمان نازي مي شوند. «ايشتوان» و خانواده اش هدف گلوله قرار مي گيرند و «آدام» در برابر چشمان پسرش ايوان كشته مي شود. «ايوان» به دولت كمونيستي پيوسته و در دستگاه امنيتي كشور صاحب شغلي شده است. در هنگام بازجويي از يك يهودي در اهداف استالين دچار شك و ترديد مي شود. ريشه تصفيه هاي خونين استالين در يهودستيزي به شكلي
ساده انگارانه، تصوير مي شود. در پايان فيلم ايوان با دورريختن نشانه هاي قرن بيستم، خواهان رهائي و رجعت به ريشه هاي قومي مذهبي مي شود. در واقع كارگردان فيلم در پايان ماجرا با محكوم كردن انقلابي گري، عملي ارتجاعي انجام مي دهد كه تنها راه حل پيشنهادي اش براي گريز از ايدئولوژي نژادپرستي است و ضمناً فيلم نشان مي دهد كه كارگردان به نژادپرستي و برتري قومي معتقد است. يعني يهودياني كه زماني نازي ها را بدان متهم مي كردند در باطن خود سرسپرده چنين انديشه اي هستند. بهرحال «آدام» كه دچار شك و ترديد شده و در سال 1956 قيام عليه روس ها را رهبري كرده به زندان مي افتد و سرانجام پس از فروپاشي شوروي آزاد مي شود و دوباره نامش را به «زوئن شاين» تغيير مي دهد تا ماندگاري اش را پس از نابودي جنبش هاي مختلف قرن بيستمي ثابت كند.
اشتفان ژابو كارگردان مشهور مجارستاني كه يهودي است، متولد 8391 است وي از سال هاي دهه 0691 با ساختن فيلم هاي كوتاه و بلند توانست به شهرت بين المللي دست يابد و از همان سال ها جزو فيلمسازان كمونيست مورد حمايت غرب قرار گرفت و جوايز مختلف بين المللي زيادي به دست آورد. او كه خود به نوعي شاهد رويدادهاي فيلم «سان شاين» بوده است و كليه مراحل ظهور نازيسم، قدرت يافتن كمونيسم و فروپاشي آن را در مجارستان تجربه كرده است، همواره همان انديشه برتري نژادي را در فيلم هايش مطرح مي سازد و اين خود ريشه در سرسپردگي يهوديان به اين مسئله دارد.
داستان فيلم «زندگي زيباست (روبرتوبنيني-1999)» مربوط به اواخر دهه 1930 است، «گوييدو» نام يك نفر يهودي بذله گو و سروزبان دار و پرتحرك است كه با كمك يكي از بستگانش به عنوان پيشخدمت در هتلي استخدام مي شود. پس از چند بار برخورد با دختري ثروتمند به نام «دورا» عاشق او مي شود. نامزد «دورا» از افراد متنفذ شهر است. در شب نامزدي «گوييدو» با كمك يك پزشك آلماني كه در هتل زندگي مي كند، وي را مي دزدد. بعد آنها را 5 سال بعد مي بينيم كه ازدواج كرده و پسري پنج ساله به نام «جاشوا» دارند. «گوييدو» يك كتابفروشي دارد. جنگ جهاني دوم به پايانش نزديك مي شود.
فاشيست ها يهوديان پراكنده شهر را جمع آوري كرده و به بازداشتگاه مي برند. دورا نيز با وجودي كه يهودي نيست ولي براي آنكه نزديك همسر و فرزندش باشد همراه اسيران به بازداشتگاه مي رود. «گوييدو» براي حفظ روحيه فرزندش چنين وانمود مي كند كه همه اين ماجرا بازي است و هركس در اين بازي بتواند زودتر 1000 امتياز به دست بياورد برنده يك تانك واقعي به عنوان جايزه مي شود. او موفق به ادامه بازي است تا آنكه خبر رسيدن متفقين مي رسد. وي به سراغ همسرش «دورا» در اردوگاه زنان مي رود ولي به دست آلماني ها كشته مي شود. بازداشتگاه تخليه مي شود، آلماني ها مي گريزند و اسيران نيز آزاد مي شوند. فرداي آن روز كه همه رفته اند. «جاشوا» از مخفيگاهش خارج مي شود. آمريكائي ها سر مي رسند و يكي از تانك ها به استقبال او مي آيد. به نظر مي رسد كه او پيروز شده و يك تانك برنده شده است. ساعتي بعد «جاشوا» از روي تانك مادرش را در ميان اسيران آزاد شده مي بيند و به آغوش او پناه مي برد.
اين نخستين بار است كه فيلمي اردوگاهي در گونه كمدي ساخته مي شود و اين رويكرد تازه مانع از مشاهده دائم فجايع تصويرشده در فيلمهاي اردوگاهي است كه غالباً به شكلي خشونت بار و مشمئز كننده، عرضه شده اند. هدف كارگردان نشان دادن يك يهودي بذله گو به عنوان اسطوره مقاومت است كه بر فاشيسم و نازيسم پيروز مي شود و فرزندش را به نشانه يك آينده پراميد نجات مي دهد . اين كار با جعل تاريخي و تحريف فجايع انجام مي شود و داستان فيلم در قالب احساسات گرايي مفرط بيان شده و موجب مي گردد كه ذهن از قضاوت كردن منصرف شده و قوه تشخيص كند شود. «گوييدو» نماينده كامل و مدرن يهودي سرگردان است. او در همه موقعيت ها، با آداب و رسوم و مقامات درگير مي شود. شخصيتي آرماني است. هم زرنگ، هم معصوم و هم گستاخ است. «گوييدو» حيله گر و در عين حال احساساتي و كودك صفت است. او زندگي در اردوگاه را به بازي گرفته تا وحشي گري نهفته در رفتار آلماني ها را كمرنگ كند و مرگ خود وي از فرط سادگي خنثي و بي تاثير است. آنچه مهم است نجات كودكي است كه قرار است آمينو قوم يهود را بسازد و به دست سربازان آمريكائي و حاميان واقعي صهيونيزم و اسرائيل از اردوگاه رهايي مي يابد، در مراسم اسكار همان سال 2جايزه به روبروتوبنيني كارگردان يهودي ايتاليايي كه اين فيلم را در جهت اهداف صهيونيزم بين الملل ساخته است. اهدا مي گردد.(37)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
37- در سال هاي دهه 1990 فيلم هاي مختلف مستند در زمينه هولوكاست ساخته شده اند
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
اگر فيلمسازان هاليوودي نسل قبل از اسپيلبرگ به قصد توجيه وجود دولت اسرائيل درباره يهودسوزي افسانه سرايي مي كردند در دهه هشتاد و استفاده سياستمداران دست راستي صهيونيست مانند مناخيم بگين از فاجعه يهود در آلمان هيتلري براي توجيه اهداف ديگري چون بمباران بيروت در جنگ 2891 لبنان و صدها جنايت ديگر از سينما سود بردند.
ديدگاه صهيونيستي نسبت به فاجعه يهود كه اسپيلبرگ نيز وارث آن است، فرآورده ذاتي يك تناقض بزرگ است. اول احساس ضرورت طبيعي يهوديان براي پاسخگويي نسبت به مهابت مصيبتي ملي يا قومي و مذهبي و دوم مناسبت اسرائيلي كه همچون ققنوسي كه سر از خاك برآورده است، عقده قرباني بودن را پس مي زند و بيشتر فاعل شرارت است تا مرعوب آن، «اسـپيلبرگ» مانند بيشتر يهوديان آمريكايي در حال و هوايي از صهيونيسم خيالي بارآمده و در چارچوب آيين قرباني بودن و مظلوميت محبوس مانده است. اين آيين مظلوميت كه اسپيلبرگ قادر به گريز از آن نيست، اكنون به مثابه آيين بقا و دوام به نيرويي رشديابنده در مباحث امريكايي بدل شده است و هاليوود نيز هرگز از چنين رويكردهايي عقب نمانده است داستان سرايي درباره يهودي سوزي و هولوكاست درحقيقت تلقيني رسمي و تبليغي همراه با توليد انبوه پياپي شعارها و نگرش نادرست به جهان است و هدف واقعي آن، نه آگاهي از گذشته، بلكه دست بردن به نفع خود در زمان حال است.
حمايت سنديكاي يهوديان امريكا از اسپيلبرگ به تقدير و تشكر رسمي و اعطاي هفت جايزه اسكار محدود نشد، بلكه اين امر ابعاد اقتصادي گسترده اي يافت، به طوري كه بانك صهيونيستي چيس مانهاتان تسهيلاتي به مبلغ 3ميليارد دلار براي كمك به كمپاني اسپيلبرگ درنظر گرفت و مدتي بعد در سال 1995 جمعيت يهوديان امريكا موسوم به «ايپاك» با صدور بيانيه اي ازتمام كمپاني هاي بزرگ يهودي خواست تا اسپيلبرگ را براي خدمت به اهداف قوم يهود موردحمايت مادي و معنوي قرار دهند اسپيلبرگ به پشتوانه اين ارقام نجومي توانست نامش را براي اولين بار در طول تاريخ در فهرست ثروتمندترين ستارگان هاليوود و كارگردانان سينما ثبت كند، به طوري كه بنابر نوشته مجلات امريكايي، وي در رديف پردرآمدترين چهره هاي سينمايي قرار دارد. اسپيلبرگ علاوه بر خريد سهام شبكه اي بي اس باهمكاري «جفري كتزبرگ» مديرعامل كمپاني ديسني و «ديويد گفن» مديرعامل كمپاني «گفن» كه از شركت هاي صهيونيستي وابسته به كمپاني برادران وارنر به شمار مي رود و صرف سرمايه اي هنگفت درحدود يك ميليارد دلار، كمپاني صهيونيستي «دريم وركز» را تأسيس كردند. اين كمپاني در اولين اقدام انيميشن بلند شاهزاده مصر را ساخت كه موضوع آن زندگي حضرت موسي(ع) و ده فرمان بود كه آن را با روايتي باب طبع صهيونيست ها ساخت.
پس از اكران فيلم فهرست شيندلر كه سروصداي زيادي ايجاد كرد، سران رژيم غاصب تصميم گرفتند يك كميته عالي سينمايي با حضور سران صهيونيسم به منظور ساختن فيلم هاي تبليغاتي درجهت خدمت به آرمان هاي يهود و صهيونيسم تشكيل دهند. رياست اين كميته به عهده «عزروايزمن» رئيس جمهور رژيم اشغالگر قدس بود. نخست وزير، نمايندگان موساد و كمپاني كانن و آي تي وي و خود اسپيلبرگ نيز در آن حضور داشتند. هدف اين كميته برنامه ريزي درجهت توليد فيلم هاي سينمايي به نفع صهيونيزم و جذب و به خدمت گرفتن ستارگان بزرگ سينمايي بود. پس از مدتي يك مسئوليت غيرانساني و ضداخلاقي نيز برعهده آنها گذاشته شد و آن اينكه كميته موظف شد، بازيگران سرشناس جهان را كه درمورد مسائلي سياسي چون اشغال جنوب لبنان و بلندي هاي جولان و فلسطين از اعراب حمايت مي كنند، از شركت در جشنواره هاي معتبر فيلم در سراسر جهان دور سازند.(34)
فيلم «درخشش» (اسكات هيكز- 1996) كه محصول مشترك استراليا و انگلستان است، به زندگي يك پيانيست اعجوبه و فوق العاده مي پردازد كه فرزند يك بازمانده هولوكاست است و نامش «ديويد هلفگات» است. او را در دوران كودكي مي بينيم كه با استعداد درخشاني كه دارد، خود را به خوبي نشان مي دهد ولي پدرش يك فرد زورگو معرفي مي شود كه دائماً به او فشار روحي وارد مي آورد. او براي ادامه كار موسيقي به انگلستان مي رود. يك استاد نابغه انگليسي او را آموزش مي دهد ولي براثر فشار روحي كه از جانب او دريافت مي كند، دچار بيماري رواني مي شود. در بازگشت به استراليا يك خانم مددكار مسيحي در خانه اش جايي براي او دست و پا مي كند. در يك رستوران با خانم جواني آشنا مي شود و او «ديويد» را در خانه پدري اش مستقر مي كند. به يك خانم ستاره شناس علاقه مند مي شود كه در وضع روحي اش مؤثر است. او بهبود يافته و دوباره با اجراي اولين كنسرت، فعاليت هنري اش را آغاز مي كند. اين فيلم به عنوان يك اثر مثلاًهنري نقدهاي خوبي به همراه داشت ولي مدعيان هولوكاست كه تصاوير منفي از شخصيت هاي موردنظر خود مانند پدر پيانيست ديده بودند به آن اعتراض كردند(35).
در فيلم «شاگرد زرنگ» (برايان سينگر-1998) محصول امريكا يك نوجوان دانش آموز درپي كنجكاوي در درس تاريخ معاصر موفق به كشف رازي مرگبار مي شود. در همسايگي او و دور از هرگونه سوءظني پير مرد سالخورده اي زندگي مي كند كه مأمور سابق يكي از اردوگاه هاي مرگ نازي ها بوده است. پسر نوجوان عدالت را در مفهوم رايج اش دنبال نكرده بلكه تمام مسئله ذهني اش كشف انگيزه اعمال پيرمرد است و اينكه او واقعاً در حين ارتكاب اعمال شيطاني و هولناكش چه احساسي داشته است. پيرمرد ابتدا منكر مي شود ولي بعد قرار مي شود كه اگر او را لو ندهد و سكوت كند، پيرمرد شرح مفصل اعمالش را در دوران جنگ برايش بازگو كند. اين حكايت هاي بي پرده بزودي تمام مي شود ولي رابطه اين دونفر با گذشت روزها و مرور خاطرات گذشته شكل مي گيرد. پسر نوجوان در مدرسه و زندگي اجتماعي اش كابوس هاي مختلف مي بيند و دچار آشوب ذهني و روحي مي شود. زيرا خاطرات پيرمرد بسيار دهشتناك است، يكي از آنها كشتن يك ولگرد يهودي به دست آنها به قصد پاكسازي جامعه است. جنايتكار نازي درنهايت دچار حمله قلبي شده و در بيمارستان توسط يكي از بازماندگان اردوگاه هاي نازي شناسايي مي شود. آنها به مقامات اسرائيلي گزارش مي دهند ولي جنايتكار مزبور با خودكشي مانع از اجراي محاكمه تبليغاتي صهيونيست ها در اسرائيل مي شود. آن دانش آموز هم كه شاگردي زرنگ بوده است حال ديگر خود به استادي تبديل شده و جاي او را خواهد گرفت. اين فيلم در لايه هاي آشكار خود به رابطه ميان نسل ها و جذابيت و شهوت كشتار مي پردازد و ضمناً به موقعيت قاتل و قرباني و امكان ظهور مجدد نازيسم نيز اشاره دارد. اينكه يهوديان هنوز در معرض خطر هستند.(36)
فيلم «شاگرد زرنگ» مجوز كشتن به يهوديان را مجدداً مورد تاكيد قرار مي دهد. مسئله شكار جنايتكاران نازي و همچنين اشاره اي به وجود نئونازيسم در اروپا كه همواره موجب نگراني آنها بوده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
34-از آن جمله بايد از: آلن دلون، ژان پل بلموندو، ايزابل اجاني فرانسوي، سوفيا لورن ايتاليائي، اما تامسن انگليسي و مارلون براندو و كوين كاستنر آمريكايي نام برد. مارلون براندو با مصاحبه معروفش در تاريخ جمعه پنجم آوريل 1996 در برنامه زنده «لاري كينگ» در شبكه سي ان ان بشدت به يهوديان كه بر رسانه ها مسلط شده اند حمله كرد و كوين كاستنر مكررا بر ضد يهود و صهيونيسم سخن گفته است و همگي اين ها از بهشت يهود طرد شده و در فهرست سياه صهيونيسم قرار گرفته اند. امروز ديگر كوين كاستنر از شهرت دهه 1990 ميلادي برخوردار نيست زيرا توسط صهيونيست ها بايكوت شده است.
35- در مورد برخورد نازيسم با هنرمندان و خانواده آنها فيلم هاي فراواني ساخته شده است، از جمله مي توان به فيلم شهامت مادرم (ميشائل ورهوفن-1996) محصول مشترك آلمان، انگلستان و استراليا اشاره كرد. داستان اين فيلم به سال 1944 باز مي گردد كه مأموران مخفي نازي مادر«جرج تالوري» از شخصيت هاي امروز تئاتر آلمان را در راه رفتن به خانه خواهرش متوقف كرده او را به ايستگاه قطاري مي برند كه 4000 نفر يهودي ديگر در انتظار انتقال به مقصد نهائي يعني آشويتس هستند. ولي او با اتكا به نفس زندگي خود را نجات مي دهد.
36-هدف كارگردان تصوير كردن هيولاي دروني است كه قبل از تولد در نسل جديد تماشاگران وجود داشته و حال به تاريخ پيوسته است. يهوديان مقيم هاليوود، اما، مي خواهند كه اين اهريمن زنده نشان داده شده و نسل جديد نيز به واسطه نشانه شناسي محملي براي حمايت از رفتار جلادانه رژيم اشغالگر قدس بيابد. قهرمان اصلي فيلم يك نوجوان آمريكايي و نمونه است كه مي تواند هيتلري جديد باشد، ولي «برايان سينگر» كارگردان فيلم تنها او را محكوم مي كند. او شهامت لازم براي ترسيم وضعيت او را ندارد تا ميزان مستعد بودن وي را براي هيولا شدن ترسيم كند. در صحنه بيمارستان، نماينده دولت اسرائيل در كنار مأمور اف.بي.آي ظاهر شده و به وضوح موضع آمريكا را در قبال اسرائيلي ها بيان مي كند
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
در فيلم «دكتر پينو» (كريستيان دوشالونز- 1990) محصول كشور فرانسه، «ميشل سروه» هنرپيشه معروف فرانسوي نقش پزشكي را ايفا مي كند كه در دوران اشغال فرانسه، درحالي كه قرار بوده از يهوديان حمايت كند و به فرار آنها از چنگال نازي ها به كشور آرژانتين كمك نمايد ولي در واقع آنها را به قتل مي رسانده است. روزنامه هاي غرب درباره اين فيلم بسيار قلمفرسايي كرده و آن را از آثار بديع و جالب توجه هولوكاست كه براساس يك رويداد واقعي از جنگ جهاني دوم ساخته شده، قلمداد كردند. تا اين افسانه را به عنوان رويداد مسلم تاريخي معرفي كنند. در همان سال فيلم «باغ گل سرخ» (فونس راد ميكرز)(33) مجددا محصول سينماي فرانسه به داستان مردي از بازماندگان هولوكاست مي پرداخت كه روزي تصادفا در فرودگاه فرانكفورت فرمانده اردوگاه مرگ آن دوران را مي بيند و با او درگير مي شود و مجروحش مي كند. مرد يهودي توسط پليس بازداشت مي شود كار آنها به دادگاه كشيده مي شود. فرمانده پيشين اردوگاه مرگ وكيل مجربي مي گيرد. مرد يهودي نيز خانم وكيلي را انتخاب مي كند. او در دادگاه فرمانده را متهم به قتل اعضاي خانواده موكلش مي كند. اما در جريان دادرسي فرمانده نازي دچار حمله قلبي مي شود و رئيس دادگاه نظر مي دهد كه وي بيمارتر از آن است كه بتواند در دادگاه حاضر شود و در نتيجه پرونده بسته مي شود. «كريستف زانوسي» فيلمساز لهستاني نيز در سال 1991 فيلم «زندگي براي زندگي» را ساخت. داستان فيلم اقتباسي است از رماني به همين نام به قلم «ماكسيميليان كوليه» كه به بيان داستان زندگي يك جوان يهودي مي پردازد كه از اردوگاه آشويتس مي گريزد و در برابر اين عمل او فرمانده اردوگاه ده نفر را انتخاب مي كند تا اعدام كند. در جريان اعدام يكي از قربانيان دچار سكته قلبي مي شود و يك كشيش عضو فرقه فرانسيسكن مي خواهد جاي او را بگيرد. جوان فراري در حالي از دست گشتاپو مي گريزد، كه سخت دلبسته عمل كشيش شده است كه در او انقلاب روحي ايجاد كرده است. فيلم «زندگي براي زندگي» تأكيدكننده يك مطلب تاريخي درباره يكي شدن مسيحيت و يهوديت است. يعني همان مقوله اي كه «جورج بوش» نمونه بارز آن محسوب مي شود.
عيسي مسيح يهودي زاده شده تا انقلاب عليه يهوديت را برپا سازد ولي جنبش پروتستانيسم مهاجران اوليه كه به آمريكا رسيدند و آنجا را اورشليم جديد يا كنعان جديد خواندند و گفتند كه آنجا سرزمين موعود است، باعث شد تا مذهب پروتستان رنگ و بوي يهودي به خود بگيرد يعني مسيحيت به اين ترتيب و تفكر وارد آمريكا شد.
اين مسيحيت يهودي به سرزمين موعود و ملت برگزيده تأكيد كرد و اين دو استعمار قاره آمريكا و اشغال فلسطين را به وجود آوردند.
به سال 3991 استيون اسپيلبرگ فيلم معروف «فهرست شيندلر» را مي سازد. اين حماسه جعلي و عريض و طويل توسط كسي ساخته شد كه تخصص اش كارگرداني فيلم هاي فانتزي عوام پسندانه بود و اين بسيار دور از ذهن مي نمود. شخص ديگري كه به همين اندازه كارش دور از ذهن به نظر مي رسد، به اصطلاح قهرمان فيلم يا «اسكار شيندلر» است كه طبق ادعاي فيلم جان 1100 نفر يهودي را از مرگ نجات داده بود. «اسكار شيندلر» بازرگان كاتوليك، مورد اعتماد سران نازي بود ولي در واقع كارخانه داري سودجو، قمارباز و دلال بازار سياه و عياش بود و تا امروز هيچ كس نتوانسته با اطمينان روشن كند كه چه انگيزه اي موجب گرديده تا او جانش را به خطر بيندازد. انتخاب اسپيلبرگ براي كارگرداني چنين فيلمي امري تصادفي نبود. همين تضاد موجود در كارنامه او به اندازه كافي توجه بيننده را به خود جلب مي كرد و بر عطش تماشاي فيلم مي افزود. «اسپيلبرگ» كه در فيلم هايش همواره از روش آسان كردن براي روايت قصه استفاده مي كند، براي روايت قصه «اسكار شيندلر» از انحراف به سمت احساسات گرايي سطحي و ساده اي كه اين گونه فيلم ها را به مخاطره مي اندازد، پرهيز كرد. «اسكار شيندلر»ي كه او تصوير مي كند فردي سودجو است و به بهره كشي برده وار از يهوديان راضي است. اما «اسپيلبرگ» در مورد چگونگي دگرگون شدن «شيندلر» به فردي خيرخواه، فرضيه روشني عرضه نمي كند، هرچند ادعا مي كند كه داستان «شيندلر» از سال 2891 به مدت يك دهه در اعماق فكرش كمين كرده بود و زماني كه تصميم به ساختن آن گرفت، ابتدا از آشويتس ديدار كرد. داستان فيلم «فهرست شيندلر» در فاصله زماني سال 9391 تا 4491 مي گذرد. نيروهاي آلماني لهستان را اشغال و يهوديان را اسير مي كنند. «اسكار شيندلر»، سوداگر ماجراجوي اتريشي در جستجوي پول و ثروت وارد «كراكو» در لهستان مي شود. او با رهبران نازي در منطقه طرح دوستي ريخته و به زودي حق امتياز يك كارخانه توليد ظروف لعابي را به دست مي آورد تا ظروف مورد نياز سربازان آلماني را تهيه كند. او با استفاده از كارگران يهودي و نپرداختن دستمزد به آنها در مدت كوتاهي به يك سود سرشار مي رسد. حسابدارش به نام «آيزاك اشترن» كه خود يهودي است. كارخانه را به مخفيگاه اسيران بدل مي سازد. در سال 2491 فرمانده جديد اس. اس وارد شهر مي شود. گتوهاي يهودي نشين نابود شده و يهوديان به اردوگاه فرستاده مي شوند. «شيندلر» با فرمانده اس.اس. دوست مي شود و او را تشويق مي كند تا اردوگاهي كوچك در كارخانه اش به راه بيندازد. در سال 4491 «هيتلر» به دنبال راه حل نهايي براي يهوديان، دستور مي دهد كه همه اسيران به آشويتس فرستاده شوند. «شيندلر» تصميم به ترك شهر كراكو مي گيرد و با دادن يك چمدان پر از پول به فرمانده اس.اس 1100 كارگر اصلي و مورد نياز كارخانه اش را به محل جديد كارخانه در مركز چكسلواكي منتقل مي كند. در پايان با رسيدن نيروهاي متفقين تعداد 1100 نفر اسير نجات يافته و از اردوگاه آشويتس آزاد مي شوند. «فهرست شيندلر» براي «استيون اسپيلبرگ» در ظاهر و به ادعاي خودش بازگشتي به سنت سينماي وجدان اجتماعي است. اما در باطن نوعي اداي دين نسبت به ريشه هاي يهودي خويش است. در پايان فيلم آنگاه كه بازماندگان با اشاره يك سرباز روسي به سوي شهري مي روند، همگي با هم سرود عبري «اورشليم طلايي» را مي خوانند و اين براي كارگردان يك خطاي بزرگ محسوب مي شود. زيرا اين سرود يكي از سرودهاي جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل بود و در شمار بار و بنه ايدئولوژيك صهيونيست ها به حساب مي آيد و به گذاردن سنگ هاي يادبود بر گور واقعي شيندلر منتهي مي شود تا پس از گذشت نيم قرن وحشت دست پرورده چرچيل را در ذهن تماشاگران، تازه نگه دارد. فيلم به ما مي گويد كه پس از پايان جنگ جهاني دوم «اسكار شيندلر» ورشكسته كه ديگر در قيد حيات نيست براي اسيران به اسطوره اي تبديل مي شود و همه ساله در سالمرگ او، بازماندگان آن نسل از اسيران، يادش را گرامي مي دارند. نمايش اين فيلم با
سر و صدا و اعتراضات فراواني همراه بود، علي رغم آن كه در همان سال برنده اسكار بهترين فيلم، بهترين كارگرداني و بهترين فيلمنامه نويسي و بهترين موسيقي شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
33-«فولس رادميكرز» متولد 1920، كارگردان معروف هلندي. او ابتدا كارگردان تئاتر بود و بعد دستيار سينماگران معروفي چون ژان رنوار، ويتوريو دسيكا و چارلز كريچتون گرديد. وي از سال 1958 فيلمسازي را آغاز كرد و بزودي شهرت فراوان كسب كرد. در فيلم هايش از بعد فيزيكي و رواني به انسان ها توجه دارد. بعضي فيلم هاي او عبارتند از چاقو1960، دو قطره آب(1963) و به خاطر گربه ها(1973).
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
عده اي معتقدند كه «هولوكاست» از دهه هشتاد به بعد به پديده اي صنعتي- تجاري و تبليغاتي تبديل شده است. پايگاه و مراكز اصلي اين صنعت يا تجارت در آمريكاست و با صف آرايي در برابر جهان، در درجه اول مي خواهد به بهانه طرح مسئله قربانيان هولوكاست، پول به دست آورد و به اصطلاح كاسبي كند و از طرف ديگر حضور ننگين خود را در خاورميانه و كشتار فلسطينيان را توجيه نمايد. بدين سبب فعاليت درخصوص واقع نمايي هولوكاست از آغاز دهه 90 گسترش يافته و بيشتر مي شود. تاكنون در مورد «هولوكاست» صدها كتاب به رشته تحرير درآمده و هزاران، فيلم و تئاتر و مجموعه تلويزيوني ساخته شده است. اين آثار به زبان هاي مختلف ترجمه و در كشورهاي مختلف دنيا بويژه در جهان غرب ارائه شده اند. گرچه هولوكاست در اثر تكرار و تبليغات گسترده در اغلب كشورها جنبه يك رويداد تاريخي و واقعيتي غيرقابل انكار داشته و به افكار عمومي القا گرديده است، ولي مردم دنيا اطلاعات موثق، مستند و معتبري درباره آن ندارند. حتي موضوع هولوكاست در محافل دانشگاهي و ديگر مراكز آموزشي در جهان به صورت يك رويداد تاريخي غيرقابل تشكيك مورد آموزش قرار مي گيرد.
اما علي رغم همه اين تبليغات رسانه اي توسط آمريكا و اروپا بسياري از انديشمندان غربي با ترديد به افسانه «هولوكاست» مي نگرند. در اين ميان گروهي جسورانه به طرح آراء خويش پرداخته اند كه عموم آنها در قلب اروپاي به اصطلاح متمدن به جرم پژوهش در تاريخ «هولوكاست» به زندان محكوم شده اند:محكوم شدن «ديويد ايروينگ» مورخ انگليسي به سه سال حبس به اتهام تجديدنظرطلبي، نامي ديگر به فهرست تمامي روشنفكراني مي افزايد كه در اروپا عليه واقعيت هولوكاست سخن گفته و يا نوشته اند. در ذيل به برخي از اين محاكمات اشاره شده است:
-3 سپتامبر 2003: «ولفگانگ فروهليخ» اتريشي، نماينده سابق راست افراطي، درپي انتشار كتابي كه «دروغ» نام دارد و دروغ هاي مربوط به اتاق هاي گاز را افشا مي كند، به يك سال حبس تأديبي و 2سال حبس تعليقي محكوم مي شود.
- فوريه 2006: «ارنشت تزوندل»، يكي از مهمترين ناشران جهاني كتاب هاي صدسامي به اتهام ترغيب به نفرت نژادي در دادگاه «مانهايم» محاكمه مي شود. اتهام اصلي او زير سؤال بردن «اتاق هاي گاز» نازي هاست. اولين محاكمه وي در نوامبر 2005 پس از آنكه دادگاه وكيل او را به ايراد سخنان ضديهود متهم و اخراج مي كند، لغو مي شود. «تزوندل» كه در مارس 2005 به كانادا مسترد شده، ممكن است به پنج سال حبس محكوم شود.
- 26اكتبر 2005: «زيگفريد وربكه» بلژيكي به اتهام ابراز ترديد در مورد واقعيت نسل كشي يهوديان در اينترنت، در دادگاه «مانهايم» حاضر مي شود. او كه از هلند به آلمان فرستاده شده، پيش از اين نيز در دادگاه تجديدنظر «انورس» (بلژيك) به اتهام تجديدنظر طلبي و نژاپرستي به يك سال حبس و پرداخت 2500يورو جريمه محكوم شده است. محاكمه وي هنوز هم ادامه دارد.
-2 دسامبر 1999: «مانفرد رودر» آلماني به خاطر اينكه نسل كشي يهوديان توسط نازي ها را «دروغي بزرگ» خوانده بود، در دادگاه «گروسموهلن» به 2سال حبس محكوم مي شود.
- 29اوت 1995: «بلا اوالمه التانز»، رهبر راست افراطي آلمان به خاطر نفي هولوكاست در فيلمي با نام «حرفه نئونازي» در دادگاه «برلين» به 5/3سال حبس محكوم مي شود. او قبلاً هم در مونيخ به 18ماه زندان محكوم شده بود. در 13نوامبر 1992، «گوئنتر آنتون دكرت» رهبر حزب «ان پ د» نيز به اتهامي مشابه در «مانهايم» به يك سال حبس تعليقي محكوم مي شود.
سوئيس
- 10آوريل 2000: دادگاه «لوزان» يك سوئيسي به نام «گاستون آرمان آمودروز»، ناشر يك ماهنامه تجديدنظرطلب را به خاطر ابراز ترديد درمورد اتاق هاي گاز نازي ها و اعتراض به رقم «6ميليون» كشته يهودي، به 12ماه حبس محكوم مي كند.
فرانسه
- 3ژانويه 2006: «ژرژتل»، مشاور سابق «جبهه ملي» كه اتاق هاي گاز نازي ها را «توهمات» يهوديان خوانده بود، به 6ماه حبس و پرداخت 10هزار يورو جريمه محكوم مي شود. او قبلاً هم در «گرونوبل» فرانسه به سه ماه حبس و 50هزار فرانك جريمه محكوم شده بود.
- 13دسامبر 2005: پارلمان اروپا مصونيت «برونو گولينش» نماينده را به خاطر سخنانش درمورد اتاق هاي گاز نازي ها لغو مي كند. محاكمه او قرار است 23مه 2006 آغاز شود.
- 14دسامبر 1999: «يورگن گراف»، معلم سوئيسي، به خاطر ارسال كتاب «هولوكاست در زير اسكانر» كه در سال 1994 در فرانسه ممنوع شده است، براي نمايندگان پارلمان اين كشور، به پرداخت 50هزار فرانك جريمه محكوم مي شود.
- 3ژوئيه 1981: «روبر فوريسون»، استاد دانشگاه «ليون» كه در يك گفت وگوي راديويي اتاق هاي گاز و كشتار يهوديان را «ادعا» و «دروغي تاريخي» خوانده بود، در «پاريس» محاكمه و در 9دسامبر 1991 به اتهام «اعتراض به جنايت عليه بشريت» به پرداخت 30هزار فرانك جريمه محكوم مي شود. زيرا در قوانين مدني اروپا و آمريكا ترديد درباره هلوكاست جرم محسوب مي شود.
چنانچه قبلا اشاره شد، هولوكاست يا يهودي سوزي به عنوان سلاح تبليغاتي نظام سلطه جهاني به نحوي است كه در جهان امروز هر جنايتي با آن توجيه مي شود و در غالب فيلم هاي توليدشده در دنياي غرب در رابطه با وقايع قبل و يا بعد از جنگ به نحوي به رنج و مظلوميت يهوديان پرداخته شده است بويژه از دهه 0991ميلادي كه يهوديان همچنان با تسلط بر صنعت فيلمسازي اروپا و آمريكا سعي كردند كه افسانه دروغين «هولوكاست» را به مثابه مهم ترين سلاح تبليغاتي، صهيونيست ها را برپا نگهدارند.
فريبي به نام «معجزات رشد اقتصادي»

كلمات او در من احساسي نافذ و در عين حال تمايل به قانع كردن او مبني بر اينكه حرف چارلي درست بود ايجاد كرد. هر چه باشد شغل من بستگي به رضايت روسايم درMAIN داشت.
«قطعا اين اقتصاد رشد خواهد كرد »و در حاليكه چشمانم به زني كه در كانال بود دوخته شده بود ادامه دادم« نگاه كن كه چه اتفاقي دارد مي افتد».
غرولندي كرد و در حاليكه ظاهرا ً از آن چه در مقابل ما در حال اتفاق افتادن بود، گفت: «تو قبلا خط آنها را قبول كرده اي، مگر نه؟»
حركتي در بالاي كانال توجه ام را به خودش جلب كرد. پيرمردي كه در كنار ساحل نشسته بود، شلوارش را در آورد و در پاسخ به نداي طبيعت در آب ادرار كرد! زن جوان او را ديد اما عكس العملي نشان نداد؛ او به شستشو ادامه داد. از پنجره دور شدم ومستقيما به هووارد نگاه كردم.
«من جاهاي ديگري هم بوده ام. ممكن است جوان باشم اما اخيرا از سفر چندين ساله ام به آمريكاي جنوبي برگشته ام. به چشم خود ديده ام كه هنگامي كه نفت كشف مي شود چه اتفاقاتي مي افتد. اوضاع به سرعت تغيير مي كند.»
با حالتي تمسخرآميز گفت: «من هم خيلي جاها بوده ام! آنهم براي مدت خيلي زيادي. يك چيزي به تو مي گويم مرد جوان! به هيچ وجه كوچكترين ارزشي براي اكتشافات نفت تو قائل نيستم. من تمام زندگي ام به پيش بيني بار الكتريكي، در طول دوران ركود جنگ جهاني دوم و در دوران رونق مشغول بوده ام. ديده ام كه اين به اصطلاح معجزه ماساچوست چه بر سر بوستون آورد. به جرات مي توانم بگويم هيچ بار الكتريكي اي نمي تواند بيش از 7 تا 9 درصد در سال براي دوره اي پايدار رشد كند. واين تازه در بهترين حالت است. 6درصد عقلايي تر است.»
مقابلش ايستادم. ندايي در درونم مي گفت كه او درست مي گويد. اما موضع دفاعي گرفتم. مي دانستم كه مجبورم او را قانع كنم، چرا كه وجدانم توجيه مي خواست.
«هووارد، اينجا بوستون نيست. اينجا كشوري است كه كسي تا الان روي برق به خودش نديده است. اوضاع اين جا فرق مي كند».
روي پاشنه اش چرخيد و دستانش را تا آنجا كه مي توانست باز كرد.
«ادامه بده. هر چه مي تواني بگو. كوچكترين اهميتي به گفته هايت نمي دهم.» صندلي اش را از پشت ميز كشيد و رويش افتاد. «من پيش بيني بار الكتريكي را بر اساس آنچه باور دارم و نه يك سري مهملات مطالعات اقتصادي انجام مي دهم». مدادي برداشت و به سرعت شروع به نوشتن بر روي آن كرد.
گفتم: «خيلي احمق هستي كه به آنچه من و همه انتظارش را - به عنوان رشدي با سرعتي معادل مهاجرت مهاجران طلا به كاليفرنيا- دارند باور نداري و رشد برق را در نرخي معادل نرخ رشد برق در بوستون سال هاي 1960 برآورد مي كني».
مداد را به زمين كوبيد و در من خيره شد. «بي وجدان! اين چيزي است كه لايق تو و امثال توست» دستانش را تكاني داد و ادامه داد «تو روحت را به خاطر پول به شيطان فروخته اي». وانمود كرد كه دارد لبخند مي زند و دستش را به زير پيراهنش برد و گفت «من سمعكم را خاموش مي كنم و به كارم ادامه مي دهم».
تا اعماق وجودم تكان خوردم. از اتاق خارج شدم و روانهء دفتر كار چارلي شدم. نيمه راه، در حاليكه نسبت به آن چه مي خواستم انجام دهم مطمئن نبودم، توقف كردم . در عوض از پله ها پايين آمدم و از در براي تماشاي غروب بيرون رفتم. زن جوان داشت از كانال بيرون مي آمد و ساروغش محكم به دورش پيچيده شده بود. پيرمرد نيز ديگر آن جا نبود. چندين پسر بچه در حاليكه آب را به سر وصورت هم مي پاشيدند در كانال مشغول بازي بودند. زن پير ديگري در حال شستن دندان هايش در آب كانال بود. يكي ديگر نيز در حال مشت و مال لباس هايش بود.
بغض سنگيني گلويم را گرفت. بر روي پاره سنگي نشستم و سعي كردم به بوي زنندهء كانال بي توجه باشم. سعي كردم جلوي اشك هايم را بگيرم. چرا چنين احساس بدبختي مي كردم.
تو به خاطر پول اين كار را مي كني. كلمات هووارد را بارها وبارها مي شنيدم. او اعصابم را به هم ريخته بود.
بچه هاي كوچك به آب بازيشان ادامه مي دادند و صداهاي خوشحاليشان فضا را پر كرده بود. چه مي توانستم بكنم. چه مي شد كه اگر مثل آنها بي خيال بودم؟ سوالي كه در حال تماشاي جست وخيز و خوشحالي بي تكلفشان، بي خبر از خطري كه بازي كردن در آن آب متعفن متوجهشان بود، عذابم مي داد. پير مردي گوژپشت كه عصازنان ساحل كانال را به بالا مي پيمود با تماشاي بچه ها چهره اش به خنده اي بي دندان باز شد.
شايد مي توانستم به هووارد اعتماد كنم و شايد با همديگر به يك راه حل مي رسيديم. بلافاصله حس راحتي اي من را فرا گرفت. سنگ كوچكي برداشته و به درون كانال پرت كردم. با محوشدن موجهاي آب حس رضايت من از هم بين رفت. فهميدم كه نمي توانستم چنين كاري بكنم. هووارد پير بود و اخلاق تندي داشت. او قبلا فرصت ها را براي پيشرفت در كارش از دست داده بود. قطعا او الان نمي بايست كمر خم مي كرد. اما من جوان بودم، كارم را تازه شروع كرده بودم و اصلا دلم نمي خواست عاقبتي مثل او داشته باشم.
در حاليكه به آب آن كانال متعفن خيره شدم، بار ديگر تصاوير مدرسه پيش دانشگاهي بالاي تپه جلوي چشم هايم ظاهر شد، جائيكه در حاليكه اوقاتم را به تنهايي سپري مي كردم بقيه پسران در مجلس رقص تازه دختران شركت مي كردند. حقيقت غم انگيز دوباره در حال اتفاق افتادن بود. بار ديگر من كسي را نداشتم كه با او حرف بزنم.
آن شب، در حاليكه در تختخواب دراز كشيده بودم، براي مدت زيادي به افرادي كه در زندگي ام بودند - هووارد، چارلي، كلودين، آن، اينار، عمو فرانك - فكر كردم. از فكر اين كه اگر هرگز آنها را نمي ديدم، زندگي ام چه تغييري مي كرد، تعجب مي كردم. در آن صورت الان كجا مي بايست زندگي مي كردم؟ قطعا آن جا اندونزي نبود. درمورد آينده و مسيري كه طي كرده بودم نيز متعجب شدم. به تصميماتي كه روبه روي من قرا رداشتند فكر كردم. حداقل نرخ هاي رشدي كه چارلي آشكارا از من و هووارد انتظار داشت نرخ رشد سالانه 71 درصد بود. چه پيش بيني اي بايد ارائه مي دادم؟
ناگهان فكري به خاطرم رسيد كه مغزم سوت كشيد. چرا قبلا اين فكر را نكرده بودم. اين تصميم اصلا مال من نبود. هووارد گفته بود كه بدون توجه به نتايج من، آنچه را كه درست مي پندارد، انجام خواهد داد. من مي توانستم رضايت روسايم را با پيش بيني هاي اقتصاديم به دست آورم و او تصميم خودش را مي گرفت در نتيجه پيش بيني من هيچ تاثيري روي طرح اصلي نمي گذاشت. ديگران به اشتباه بر تاكيدشان بر اهميت نقش من ادامه مي دادند. بار بزرگي از دوشم برداشته شده بود. به خواب عميقي فرو رفتم.
چند روز بعد، هووارد به بيماري آميبي شديدي مبتلا شد. سريعا او را به يك بيمارستان ميسيونري كاتوليك رسانديم. دكترها براي او دارو تجويز و قويا توصيه كردند كه او مي بايستي به ايالات متحده برگردد. هووارد اين اطمينان را داد كه همه اطلاعات مورد نياز را جمع آوري كرده و بقيه كار پيش بيني بار را به آساني مي تواند در بوستون انجام دهد. كلماتي كه در لحظات جداييمان به زبان آورد تكرار دوبارهء هشدار پيشينش بود.
«هيچ احتياجي به بازي با اعداد نيست. من جزئي از اين فريب نخواهم بود و حرف هايي هم كه در مورد معجزات رشد اقتصادي مي گويي هيچ اهميتي برايم ندارد!»

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
در فيلم ديگري كه محصول مشترك آلمان و استراليا است، جمعي از مقامات آلمان نازي براي مذاكره و تصميم گيري در مورد راه حل نهايي (32) هيتلر براي نابودسازي كامل يهوديان در وانسي گردهم مي آيند ولي در آنجا با ماجراهاي جالب توجهي روبه رو مي شوند. اين فيلم كه كنفرانس وانسي (هانتس شيرك-1987) نام دارد، يك بار ديگر تأكيد مي كند كه هيتلر در صدد قتل عام عمومي يهوديان بوده است.
در فيلمي با عنوان «انتقام و خاطرات هولوكاست» (آنجلو باناجيو- 1980) يك گروه مخفي از فعالان يهودي پس از چهل سال كه از جنگ جهاني دوم مي گذرد با به ياد آوردن خاطرات هولوكاست سعي مي كنند پزشكان و سربازاني را كه اقوام آنها را در اردوگاه هاي مرگ آلمان نازي شكنجه داده اند پيدا كرده و به هلاكت برسانند. آنها فهميده اند كه بسياري از نازي هاي جنايتكار در گوشه و كنار جهان پنهان شده اند. در اين فيلم كه بازيگران اصلي آن «شينا آمونت» و «ويليام برگر» هستند، يك بار ديگر تأكيد مي شود كه صهيونيست ها در هر زمان و مكاني كه اراده كنند، مي توانند دست به انتقام جويي بزنند. زيرا بار رنج آنها آنچنان سنگين است كه امروز حق دارند به جبران رنج هايي كه برده اند، علاوه بر «نازي ها» هر كسي را كه سد راه آنهاست بكشند.
به ياد داشته باشيم كه داستان فيلمهاي هاليوودي به گونه اي هوشمندانه طراحي مي شود، كه توجيه گر و بسترساز هر عملي ضدانساني از سوي صهيونيست ها باشد.
در سال 1982 نيز فيلم «خاطره عشق» (جك اسمايت) با شركت «كرك داگلاس» براي تلويزيون آمريكا ساخته شد و با عنوان بازماندگان هولوكاست به نمايش درآمد. در اين فيلم «جورابين» يك بازمانده هولوكاست است كه پس از جنگ به آمريكا مي رود، ازدواج مي كند و تشكيل خانواده مي دهد. ولي همواره در رنج خاطرات گذشته مي سوزد. فيلم «خاطره عشق» مي خواهد بگويد كه حتي مهرورزي و تشكيل خانواده يك بازمانده هولوكاست نيز از حس انتقامجوئي وي نكاسته است و او همواره ناراحت و درپي جبران مافات است. يك فيلم تلويزيوني ديگر به نام شاهد هولوكاست براساس محاكمه آدولف آيشمن نيز در سال 1987 ساخته شده است كه گفتار آن به وسيله «جوئل گري» اجرا مي شود اين فيلم 90 دقيقه اي و سياه و سفيد است. نكته اين كه كرك داگلاس برخلاف عرف رايج ستارگان هاليوودي در اين سريال حضور مي يابد.
دهه 1980 براي صهيونيسم بين الملل درواقع نوعي درگيري رودررو با مسلمانان است. اوضاع خاورميانه كه با اوج گرفتن انتفاضه، روزبه روز تغيير مي كند، حمايت هاي آشكار آمريكا و ساير دول غربي در همين دهه از اسرائيل به اوج مي رسد. جعلي بودن هولوكاست توسط مورخين برجسته اروپائي و اساتيد بلندآوازه و متخصص كه طي بررسي اسناد با روش عملي انجام گرديده به تدريج در همين دهه اعلام شد. اين تحقيقات بالاخره مشخص مي كرد كه ماجراي قتل عام 6 ميليون نفر يهودي، كوره هاي آدم سوزي، اتاق هاي گاز و همه آنچه صهيونيست ها مدعي آن هستند دروغ و يك داستان ساختگي با اهداف سياسي بلكه اقتصادي و از همه مهمتر جنايتكارانه است. در سال هاي دهه 80 و بعد از آن دموكراسي غرب، اين مورخان و دانشمندان و محققان را به دادگاه كشاند و به دليل مغايرت سخنان و ادعاهاي آنها با آنچه دولت هاي اروپايي در مورد هولوكاست پذيرفته و تصويب كرده اند، آنها را پس از محاكمه، به زندان و جرائم نقدي محكوم كرد، رفتاري كه ادعاي جوامع غربي در مورد آزادي عقيده و انديشه و حقوق بشر را زير سؤال مي برد. اما سينماي آمريكا و اروپا هر سال با توليد چند فيلم نگذاشته اند تنور تبليغات صهيونيستي سرد شود.
در آلمان غربي سابق فيلم«به آلمان خوش آمدي» (توماس براش- 1988) به ماجراي يك كارگردان آمريكايي مي پردازد. نام او «كورنفيلد» است و نقش او را «توني كورتيس» هنرپيشه قديمي ايفا مي كند. وي در سال 1942 هنگام اسارت در بازداشتگاه نازي ها مجبور مي شود كه در يك فيلم تبليغاتي نقش يك سياهي لشگر را ايفا كند. او اكنون به برلين آمده تا با ساختن فيلمي كه به نوعي اعتراف به گناه است، از بار عذاب وجدان خود بكاهد ولي تضاد فكري و رفتاري اش عوامل جوان توليد فيلم را گيج مي كند! هدف اين فيلم يادآوري دوران اردوگاه هاي مرگ آلمان و كشتارهاي دسته جمعي يهوديان است و در آخر داستان صلح و دوستي را زير پرچم آزادي به تماشاگران نويد مي دهد!
«توماس براش» كارگردان فيلم «به آلمان خوش آمدي» در واقع مي خواهد اروپا و بويژه كشور آلمان را با ساختن اين فيلم تطهير كند و بگويد كه گذشته را فراموش كنيد و به صلح و دوستي بيانديشيد. غرامت هاي دلاري را هم بگيريد.
طرح عذاب وجدان نيز همواره بايد در اذهان تماشاگران زنده بماند و اين مسئله بارها و بارها در فيلمهايي از اين قماش تكرار شده است.
در كشور فرانسه نيز «برنارد كوهن» صهيونيست معروف در سال 1988 فيلمي ساخته به نام «ناتاليا» وقايع اين فيلم در سال 1940 اتفاق مي افتد. وي كه يك دختر مهاجر يهودي لهستاني است، در كشور فرانسه قبل از اشغال نازي ها زندگي مي كند. هدف او آن است كه ستاره بزرگي شده و در سينما فعاليت كند. بنابراين سعي مي كند يكي از كارگردان هاي معروف را به سوي خود جذب كند. با شكست فرانسه و اشغال پاريس همه چيز دگرگون مي شود. بزودي طي پاكسازي هاي حرفه اي، او را شناسايي كرده و به اردوگاه كار اجباري آلمان ها اعزام مي دارند. او پس از جنگ همراه با گروه زيادي آزاد مي شود و در بازگشت سعي مي كند تا يك بار ديگر هويت خود، مكان ها و افرادي را كه در آن زمان مي شناخته، پيدا كند و اين بهانه اي است تا بار ديگر افسانه هولوكاست به تصوير درآيد. در فيلم «پيروزي روحيه» (رابرت ام. يانگ- 1989)، قهرمان داستان (با بازي خوب «ويلم دافو» هنرپيشه معروف» نگاهي دوباره به اردوگاه هاي آلمان نازي دارد. داستان فيلم به وقايع سال هاي جنگ جهاني دوم و حمله نيروهاي آلماني به يونان مربوط مي شود، شخصيت اول داستان قهرمان بوكسي است كه خانواده اش در بازداشتگاه يهوديان به سر مي برند. پس از انتقال آنها به آشويتس مادر و خواهرش را به اتاق گاز مي فرستند. بعد از نزاع او با يكي از زندانيان، نازي ها ترتيب مسابقه هايي (مشت زني) را مي دهند كه در آن فرد بازنده به اتاق گاز فرستاده مي شود در فيلم «پيروزي روحيه» اين بار قهرمان داستان يك مشت زن موفق است كه به اميد پيروزي تلاش مي كند و زنده مي ماند و فيلم باز هم تأكيدي مكرر بر ماجراي افسانه هاي هولوكاست است.
بالاخره در سال 1989 فيلم ديگري به نام «دشمنان، يك قصه عشق» فيلم معروف «پل مازورسكي» ساخته مي شود. در اين فيلم شاهد ماجرايي در شهر نيويورك، در سال 1949 هستيم. مردي از بازداشتگاه نازي ها نجات يافته و همسرش را گم كرده است. او پس از مدتي با خدمتكار پيشين خانواده ازدواج مي كند و به او علاقه مند مي شود. با اين حال همه آنها از دوران جنگ زخم هايي بر جان و دل دارند كه قادر نيستند، آنها را فراموش كنند بزودي همسر مرد نيز پيدا مي شود. و ماجرا شكل ديگري به خود مي گيرد. اين فيلم در قالب مسائل احساسي و خانوادگي ناشي از اين ماجرا شكل مي گيرد. نقش هاي اصلي آن برعهده «ران سيلور» و «آنجليكا هيوستن» است و افسانه هولوكاست از زاويه اي ديگر در معرض نمايش قرار مي گيرد.
به اين ترتيب سال هاي دهه 1980 با تصويري كه سينما از رويدادهاي مربوط به هولوكاست و آوارگي و مشكلات تاريخي يهوديان اروپايي مي دهد، به پايان مي رسد و پروژه جعلي هولوكاست در سال هاي دهه 1980 توسط حاميان سياسي، اقتصادي و فرهنگي صهيونيست ها به گونه اي جدي تر دنبال مي شود.

32- راه حل نهايي هيتلر به معني قلع و قمع و نژادكشي نيست و منظور وي اخراج تمامي يهوديان اروپا به شرق و بعد به محلي در آفريقا بوده است.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
در سال 1978 نيز يك مجموعه تلويزيوني در خصوص «هولوكاست» ساخته مي شود. اين مجموعه با همين عنوان به ماجراهاي يك خانواده يهودي مي پردازد كه سعي دارند از انتقال به اردوگاههاي كار اجباري و كوره هاي آدم سوزي در امان بمانند. كارگردان اين مجموعه ماروين جي چامسكي است. اين مجموعه تلويزيوني طبق معمول برنده چندين جايزه نيز گرديده است. مجموعه 475 دقيقه اي مذكور، اين خانواده را در دوران حكومت هيتلر نشان مي دهد كه در آن به زندگي اعضاي يك خانواده يهودي مي پردازد. ولي در پايان جنگ تنها پسر خانواده زنده مي ماند. اين فيلم باعنوان «باران آتش» به عنوان اثر برگزيده در آمريكا به نمايش درآمده است و در آن «كرك داگلاس»، سايمون وارد»، «آگوستينا بلي»، «آنتوني كوايل»، «ويرجينيا مك كناه»، «آدولفو چلي» و عده اي ديگر نقش آفريني كرده اند و محصول مشترك ايتاليا و انگلستان است.
اين مجموعه تلويزيون چندين بار از شبكه هاي متعدد اروپايي و آمريكايي پخش شد. فيلم به شدت به نژادپرستي آلمان ها حمله مي كند و يهوديان را به صورتي نشان داده كه اسوه فضيلت، دوستي و لطافت طبع هستند. اين مجموعه در اغلب مطبوعاتي كه به وسيله يهوديان آمريكا اداره مي شود به عنوان يكي از پراهميت ترين فيلم هاي تاريخ سينما مورد ستايش قرارگرفت.
فيلم «پسران برزيل» (فرانكلين جي شافنر-1978) محصول مشترك آمريكا و انگلستان است كه در ايران با نام «توطئه در پاراگوئه» نشان داده شده است. «لارنس اوليويه» كه در فيلم «دونده ماراتن» با ايفاي نقش يك جنايتكار نازي درخشيده بود، در اين فيلم در نقش يك شكارچي نازي ها، (الگوبرداري شده از شخصيت واقعي «سيمون ويزنتال») ظاهر مي شود، وي در فيلم «از راليبرمان» نام دارد كه زندگي اش را وقف شناسايي جنايتكاران جنگي نازي و به دادگاه كشيدن آنان نموده است. روزي وي به كمك يكي از جوانان مخالف نئونازي ها متوجه حضور «دكتر يوزف منگله» (معروف به فرشته مرگ) مي شود. اين جراح نابغه و ديوانه نازي كه همواره در خاطرات بازداشتگاه و اردوگاه هاي مرگ نازي از او نام برده مي شود و آزمايشهاي او با يهوديان بارها در كتاب هاي خاطرات و نوشته هايي از اين قبيل ذكر گرديده است، در اين فيلم از طريق الگوبرداري از ساختار ژنتيكي هيتلر امكان حيات گروهي پسر نوجوان را در شرايط زيستي مشابه هيتلر فراهم مي سازد تا نسل او را احيا كند. بعد تصميم مي گيرد كه پدرهاي آنان را بكشد. «يوزف منگله» براي انجام اين كار به نيويورك مي رود و بالاخره پس از تلاش فراوان بين آنها «منگله» به طرز وحشيانه اي كشته مي شود. «ليبرمن» كه دوران نقاهت را در بيمارستان مي گذراند، از او به عنوان يك انساندوست واقعي نام برده و از افشاي نام آن هيتلرهاي كوچك خودداري مي كند. او به رغم نفرتي كه از نازيسم دارد نمي تواند كشته شدن بچه هاي معصوم را بپذيرد، فيلم به ما مي گويد كه وي به عنوان يك صهيونيست از زندگي و انسانيت با تمام وجود حمايت مي كند. حتي از زندگي كساني كه شايد در آينده هيتلر تازه اي شوند.
فيلم پسران برزيل مي خواهد بگويد كه صهيونيست ها علي رغم رنج هايي كه برده اند باز هم انسان دوست و مهربان هستند و به كودكان معصوم كه به عنوان هيتلرهاي كوچك عنوان مي شوند، نمي توانند خشونت داشته باشند، اين فيلم مي خواهد به بيننده، بباوراند كه صهيونيست ها، انسانهايي انتقام جو نيستند. حتي حاضر نمي شوند كودكاني را بكشند كه در آينده قرار است تبديل به هيتلر شوند.
بدين ترتيب فيلمساز به آنها شخصيتي فراانساني و فرشته وار مي بخشد.
تا كشتارهاي آنها در فلسطين به نوعي توجيه شود.
به ياد بياوريم كه در اينگونه فيلمها صهيونيست ها آرمانگراياني هستند، رنج كشيده، مهربان و فاكار و مسلمانان، انسانهايي كه از كشتن لذت مي برند!!
در اوايل دهه هشتاد، هاليود پس از گذشت بيش از سه دهه هنوز سرگرم افسانه سازي در پيرامون «هلوكاست» است. فيلم «انتخاب سوفي» (آلن جي پاكولا-1982) زماني ساخته مي شود و به نمايش درمي آيد كه مناخيم بگين در سال 1982 به فاجعه كشتار يهوديان در آلمان هيتلري اشاره كرده و از آن براي توجيه بمباران وحشيانه «بيروت» در جنگ لبنان استفاده مي كند (31). اين فيلم مانند فيلم سمسار (سيدني لومت) كه قبلاً به آن اشاره شد مجدداً به رنج و عذاب يهوديان جان به در برده از اردوگاه هاي نازي مي پردازد. داستان فيلم به سال 1947 باز مي گردد و دختري لهستاني را در نيويورك نشان مي دهد كه قبلاً در اردوگاه كار اجباري نازي ها در «آشويتس» اسير بوده و در آنجا نيز همچنان با رنج و عذاب گذشته خويش دست به گريبان است. او دختر يك روشنفكر لهستاني است. «سوفي» در طول داستان به نوعي با احساس گناه، دست به گريبان است و حتي با وجود گذراندن دوران اسارت در آشويتس از اين احساس رنج مي برد. راز زندگي او در گذشته است، زيرا در موقعيتي قرار داشته كه بايد بنا به خواست نازي ها، تصميم مي گرفته كه كدام يك از دو فرزندش زنده بمانند و در آخر ماجرا نيز هردوي آنها را از دست داده است. او در انتخاب مرد دلخواه خود نيز سرگردان است. يكي از آنها يك جوان بيست و دو ساله اي به نام «استينگو» است كه در آرزوي نويسنده شدن به نيويورك آمده و گذشته «سوفي» را مي داند و ديگري يك يهودي به نام «ناتان» است كه به او مي گويد كه تنها بايد به زندگي و بقاي خود بينديشي نه به مرگ و نيستي. پدر سوفي، قبلا استاد دانشگاه لهستان بوده است كه به وسيله نازي ها كشته شده است.جوان كه به دنبال «سوفي» مي گردد، متوجه مي شود كه او و دوست يهودي اش مرتكب خودكشي شده اند. اين فيلم بار ديگر به برنامه هاي تبليغاتي صهيونيست ها مبني بر كشتار قوم يهود رونق مي بخشد.
در فيلم «باستيل» (رودولف وان در برگ-1985) محصول كشور هلند با يك دبير دبيرستان كه يهودي است، روبه رو هستيم. وي كه عقايد خاصي دارد، والدينش را در اردوگاه مرگ نازي ها از دست داده و در منزل كساني كه او را به فرزندي پذيرفته اند، بزرگ شده است. فيلم همراه با تصاوير مخوف اردوگاه هاي نازي ها، براي مردم جهان صلح و خيرخواهي آرزو مي كند!
اين فيلم مي كوشد صهيونيست ها را صلح طلب معرفي كند و به مدد «برهان خلف» مسلمانان را جنگ طلب بنماياند.» فيلم فرانسوي به نام رفتن و بازگشتن (كلود للوش-1985) با شركت «آني ژيراردو» و «ژان لويي ترنتينيان»، به ماجراي مردي و همسرش در دوران جنگ دوم جهاني مي پردازد. آنها از ترس نازيها به يك روستا پناه برده و در منزل يكي از دوستانشان ساكن مي شوند مدتي بعد گشتاپو محل اختفاي آنان را يافته و هر دو نفر را به اردوگاه كار اجباري مي فرستد. بعد به سال 1985 بازمي گرديم. دختر آن دوست روستايي با فرزندش كه دختر جواني است زندگي مي كند. او وجود يك پيانيست جوان و مشهور را تولد دوباره برادر خودش مي داند كه سال ها پيش درگذشته بود و اين جريان سازي توسط سينماي آمريكا و اروپا همچنان ادامه مي يابد.

31-همين مناخيم بگين است كه روز نهم آوريل 1948 با گروهك خود به نام ايرگون به روستاي ديرياسين حمله كرده و تعداد 254 نفر از ساكنان آنجا از مرد، كودك و زن را قتل عام مي كند.
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
در فيلم «سفر نفرين شدگان» (استوارت روزنبرگ- 1976) كه براساس يك ماجراي مثلا واقعي بازسازي شده است، گروهي از مسافران و مهاجران يهودي درسال 1939 را مي بينيم كه با يك كشتي مسافربري به نام «سنت لوئيز» از هامبورگ به مقصد كوبا حركت مي كنند.اما در آن كشور از پذيرش آنها خودداري مي شود. فيلم محصول آمريكاست ولي در انگلستان ساخته شده است و حوادث قبل از جنگ را در برمي گيرد. تعداد مسافران كشتي 937 نفر است. در واقع دولت آلمان نازي بدون اطلاع مسافران و ناخداي كشتي (كه آلماني است ولي با آنها همدردي مي كند) از كليه كشورهاي قاره آمريكا مي خواهد كه به درخواست پناهندگي آنها پاسخ مثبت داده نشود و دولت كوبا نيز آنها را نمي پذيرد تا كشتي مجبور مي شود به آلمان بازگردد.
هدف نازي ها آن است كه ثابت كنند مسئله يهوديان تنها براي آلمان مطرح نبوده و همه ملت ها از آنها نفرت دارند. مسافران كشتي از جهت شغلي طبقه اجتماعي و سن و سال مجموعه اي متفاوت بوده و بازتاب عاطفي آنها با غرور، اميد، ترس و وحشت همراه است. آدم هاي قصه با تيپ هاي متفاوت نماينده افرادي فقير، غني، خوب، بد، شجاع و بزدل هستند. دراين فيلم بازيگراني چون «في داناوي» «ماكس فن سيدو»، «جيمزميسون»، «اورسن ولز» «مالكوم مك داول»، «جولي هريس»، «لي گرانت» و «اسكار ورنر» بازي دارند.
فيلم به ما مي گويد كه اين فرار نقشه نازي هاست تا با بزرگ كردن مشكل يهوديان همدردي جهاني با خود را جلب كنند.ناخدا پس از اينكه يك زوج اقدام به خودكشي مي كنند، تصميم مي گيرد كشتي اش را در سواحل انگليس غرق كند ولي پيامي راديويي مي رسد مبني بر آنكه دولت هاي بلژيك، انگلستان، فرانسه و هلند امنيت پناهندگان را تضمين كرده اند و كشتي در بندر «آنتورپ» بلژيك پهلو مي گيرد. اين فيلم يكي از نمونه هاي بي شمار فيلم هاي حماقت آميزي است كه بار دراماتيك و مثلا حماسه اي عظيم را صرفا به دوش گروهي از ستاره هاي بين المللي مي اندازد تا جذابيت آن بيشتر شود. اين فيلم محصول انگلستان است.
فيلم سفر نفرين شدگان تأييدكننده يكي از اصول صهيونيسم بين الملل در جهت طلبكاري دائم آنها از مردم جهان است كه چون در آن زمان به آنها پناه داده نشده، پس بجز آلماني ها همه كشورها حتي كشورهاي آمريكاي لاتين نيز شريك جرم آنها هستند در نهايت نيز كشورهاي اروپايي به يهوديان پناهندگي مي دهند چرا؟ براي آنكه خود را از جرمي كه مرتكب شده اند، تطهير كنند.
فيلم «دونده ماراتن» (جان شله زينگر- 1976) محصول آمريكا فيلمي است كه با كمك تركيب فوق العاده بازيگرانش و داستاني بسيار پركشش تماشاگر را تا پايان با خود همراه مي كند. براساس قصه فيلم در نيويورك دوپيرمرد يكي يهودي و ديگري آلماني در يك سانحه رانندگي كشته مي شوند. برادر پيرمرد آلماني (با بازي درخشان «لارنس اوليويه» كه«زل» نام دارد از جنايتكاران زمان جنگ نازي ها است و صندوقچه اي از الماس جمع آوري شده از اردوگاه هاي مرگ، نزد برادرش به امانت داشته است. او از كشور اروگوئه به دنبال الماس ها مي آيد و به زودي با مأموري آمريكايي كه تصور مي كند براي نقل و انتقال الماس ها در خدمت برادرش بوده به نام «داك يوي» درگير مي شود و او را به شدت زخمي مي كند. «داك» خود را به آپارتمان برادرش «بيب» (با بازي خوب «داستين هافمن») مي رساند و در آغوش او مي ميرد. افراد «زل» «بيب» بي گناه و بي خبر از همه جا را (كه دونده ماراتن است) مي ربايند تا به مدد شكنجه و سوراخ كردن عصب دندانهاي او، اطلاعاتي درباره الماس ها به دست آورند. «بيب» از دست آنها مي گريزد و طي ماجرايي تپانچه پدرش را به دست مي آورد و افراد «زل» را مي كشد «زل» در نهايت الماس ها را به دست مي آورد ولي در رويارويي پاياني با «بيب» كشته شده و الماس ها در اعماق فاضلاب ناپديد مي شوند. اين فيلم براساس رماني به قلم «ويليام گله من» كه خود وي نيز فيلمنامه آنرا نوشته، ساخته شده و از هولوكاست به عنوان پيش زمينه اي براي بيان يك داستاني جنايي و پرحادثه استفاده كرده است. قهرمان داستان يا همان «بيب» يك دانشجوي كارشناسي ارشد است كه به تمرين روزانه دويدن مشغول است و در پايان مسير ركوردگيري مي كند. ولي از وضعيت خود ناراضي است. هدف و آرزوي او آنست كه دونده بزرگي شود. درسكانس هاي به يادماندني فيلم مانند سوراخ كردن اجباري دندان هاي «بيب» بدون استفاده از داروي «بي حسي» و صحنه آخر كه مي خواهد برتري آن يهودي را به فردنازي نشان دهد، بسيار خوب پرداخت شده است.
فيلم دونده ماراتن قصد دارد اين نكته را تأكيد كند كه اولا يهوديان همچنان در سطح جهان مظلوم هستند و همواره جان و مال آنها در دست جنايتكاران است.
دوم آنكه الماس ها كه جزو مايملك يهوديان است ولي گاهي هم از آن به عنوان رشوه براي نجات فرد يا گروهي به مسئولين اردوگاه استفاده شده است، يعني يك عنصر اس.اس. رشوه گرفته است. و سوم توجه به اين نكته است كه اهميت ندارد الماس ها به درون فاضلاب بيفتد، زيرا صهيونيست ديگر به مال و ثروت نمي انديشد، بلكه همچنان آرمان خود را مدنظر دارد.
درسال 1977 فيلمي به كارگرداني «هانس يورگن سيبربرگ» در آلمان غربي سابق ساخته مي شود كه «هيتلر، يك فيلم از آلمان» نام دارد. زمان فيلم 42 دقيقه است كه چشم اندازي وهم آلود از تاريخ آلمان پيش و درطول و پس از دوره هيتلر در چهار بخش ارائه مي دهد. در قسمت سوم فيلم با عنوان «پايان يك قصه زمستاني» به قتل عام يهوديان به عنوان ادامه منطقي آرمان هيتلر اشاره مي شود كه مقدمه وار مطرح مي شود و كارگردان در پايان هيتلر را موضوع اصلي قرن بيستم مي داند.
فيلم «هولوكاست 2000» ساخته آلبرتودي مارتينو در سال1977، يك درام ترسناك، علمي تخيلي و پليسي است و موضوع آن به خاطر پرداختن به انرژي هسته اي جالب توجه است داستان از اين قراراست كه يك مقام مسئول كه بر يك نيروگاه هسته اي در خاورميانه رياست مي كند، متوجه مي شود پسرش يك فرد ضدمسيح است، او تصميم مي گيرد كه از فعاليت پسرش كه از طريق نيروي هسته اي قصد نابودي جهان دارد، جلوگيري كند. در اواخر دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد مسئله ضد مسيح و علائم آن در محافل ديني و روشنفكري اروپا و آمريكا مطرح مي شود.
در اواسط دهه 1970 ميلادي، ناگهان كتاب انجيل به شكل فراگيري مورد توجه پدر خوانده هاي هاليوود قرار مي گيرد و از اين رهگذر، مسئله ضدمسيح (يا پسر شيطان) در فيلمهاي «جن گير» ساخته ويليام فريدكين (1973) و طالع نحس (ريچارد دانر) 1976 مطرح مي شود، فيلمهايي كه براساس برنامه هاليوود قسمت هاي دوم، سوم و حتي چهارم آن نيز ساخته مي شود.
جالب اينكه در اين دو فيلم سرمنشاء ضدمسيح كشورهاي مسلمان در خاورميانه هستند. و پسر شيطان نيز قصد دارد با در اختيار گرفتن يك قدرت هسته اي بزرگ و نفوذ در هيئت حاكمه آمريكا دنيا را به زير يوغ شيطان درآورد.
و اين مؤيد اين موضوع است كه هاليوود جنگ رواني خود عليه مسلمانان را از دهه 1970 ميلادي آغاز كرده است، جنگي كه در ادامه در دهه 1980 و پيروزي انقلاب اسلامي در ايران به اوج مي رسد. و در ادامه به جنگي تمام عيار تبديل مي شود. جنگي كه حتي به بازيهاي رايانه اي و «پلي استيشن» هم تسري مي يابد.
يعني دنيا در خطر است و همان قهرمانان هاليوودي با اين خطر جهاني درگير شده و در نهايت آن را شكست داده و نابود مي كنند. پس بايد ما غرب را به عنوان تنها قدرت مبارزه گر با پليدي ها بپذيريم. اين انديشه حتي در فيلم هاي طالع نحسن 2-3و4 با عنوان نبردنهايي و بيدار شدن كه به ترتيب در سال هاي 1981و 1991 ساخته شده اند، بيشتر مورد تأكيد قرارمي گيرد.
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط مرکز مطالعات فرهنگی سیاسی  | 
فيلم «مردي در محفظه شيشه اي» (آرتور هيلر- 1975) تصوير يك شخصيت عجيب را ارائه مي دهد كه قصد تخريب خود را دارد ولي اعمال او براساس احساسات نبوده و جنبه فلسفي دارد. وي «آرتور گولدمن» يك يهودي ثروتمند اهل نيويورك است كه اصلاً آلماني است و نقش او را «ماكسيميلين شل» ايفا مي كند. او مردي موفق، انساني با فرهنگ، حساس و قدرتمند است. انساني محترم باوقار، با ريش خاكستري و عينك پنسي بر چشم. در اين فيلم به تدريج وارد زندگي او و پدرش مي شويم. در فيلم گفته مي شود كه پدرش در «آشويتس» توسط يك افسر اس اس به نام سرهنگ «دورف» كشته شده است. مأموران اسرائيلي او را بازداشت كرده و بزودي معلوم مي شود كه وي درواقع همان سرهنگ دورف است. گولدمن وضعيت خود را با عيسي مسيح(ع) مقايسه مي كند. در صحنه بعد محاكمه او را در اسرائيل مي بينم. او در شرايطي خوب و عادي به همه چيز اعتراف مي كند. گرچه مدعي است كه درمورد نسل كشي ها بي گناه است. او مي گويد: «جنايتكاران را تنها تحت قانون آلمان به قتل مي رسانده است.»
يك پزشك در دادگاه اظهار مي دارد كه وي بيمار رواني است و نمي تواند جريان محاكمه را تحمل كند. در اين حال «گولد من» را براي محافظت و استفاده از امكانات ترجمه داخل يك محفظه شيشه اي قرار مي دهند. بازجويي ازشاهدان آغاز مي شود. آنها افرادي بوده اند كه قبلاً در اردوگاه كار اجباري آلماني ها اسير بوده اند و يا بازماندگان هولوكاست هستند. آنها به بيان داستان هاي وحشتناكي از نابودي انسان ها مي پردازند حتي بعضي از آنان به محفظه شيشه اي حمله مي كنند و رئيس دادگاه با آنها شديداً